وقتی دو خط موازی قلب شان برای هم می تپد

دو سال پیش بود در کلاس های شورای کتاب کودک با این داستان یعنی « دو خط موازی » آشنا شدم . همان موقع هم سوژه داستان دلم را برد . تا اینکه چند شب پیش به خاطر جریانات کلاس نوشتن رفتم روی اینترنت دنبالش گشتم و خلاصه ای از آن را یافتم و برای دوستان گروه نوشتن خواندم که حالا اینجا هم به اشتراک می گذارم.

به نظر من این داستان سفر قابل تاملی را به نمایش می گذارد . و دلم می خواهد همینجا به آن دو خط بگویم اگر پیش من آمده بودند که فیزیک خوانده ام می گفتم : « بله ممکن است ، کافی است دو پرتور نور باشید که بر یک عدسی می تابد ، تازه آن موقع خواهید دید که به هم رسیدن شما چه نوری ، چه آتشی خلق کند . » از صمیم قلب خوشحالم که نقاش آن ها را دید و ....

 

نام کتاب : دو خط موازی

 

نویسنده : نرگس آبیار

 

انتشارات : نشر پژوهه

 

چاپ اول : ۱۳۸۲

 

 


دریافت

 

امیدوارم از شنیدن اش لذت ببرید.

 

پی نوشت : با کلیک کردن روی کلمه « دریافت » می توانید فایل را دانلود کنید.

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

جا برای همه هست اگر ...

این روز های یکی از کارهای جدی ام خواندن کتاب های کودکان است . مدتی است که به این رسیده ام که بسیاری چیزهایی که دلم می خواهد از جایی یا کسی به زبانی ساده بشنوم تا دلم آرا گیرد را می توانم در ادبیات کودکان بیابم .

می خواهم یکی از کتاب هایی را که خیلی دوست دارم اینجا با شما به اشتراک بگذارم . امیدوارم شما هم از آشنایی با ایشان خوشحال شوید.

 

نام کتاب : ارنست گوزنی که برای کتاب بزرگ بود

 

نام نویسنده : کترین رینر

 

مترجم : مسعود ملک یاری

 

انتشارات : نشر پرتقال

 

 

 


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 13 ثانیه

 

چند وقت پیش این کتاب را بلندخوانی کرده ام ، تقدیم شما دوستان عزیز ، باشد که یادمان باشد برای همه جا هست اگر ....
 
پی نوشت : با کلیک کردن روی کلمه « دریافت » می توانید فایل را دانلود کنید.

 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

سرآغاز

 

 

 

    یک نقطه کافی است تا دنیا خم شود

 

   به وبلاگ «هی وا» خوش آمدی

 

 

 

انتظار سقوط

امروز بی هیچ ثبت نام قبلی ای من را به کلاس شان پذیرفتند ، ایشان را می گویم. 

زیر شرشر باران و آواز گنجشک های خیس، از پس شیشه های عینک که هم آغوشی باران را به وظیفه دیدن ترجیح داده بودند، ولنگارانه در کلاسی بی در پرسه می زدم و هر از چندگاهی رخصت این را می یافتم که اساتید سر به زیری را نظاره گر باشم که هستی شان با سقوط در هم تنیده شده است و در واپسین لحظات نیز انعکاسی از بودنی وارونه را نمایان می شوند. بودن حیاتی که  سربه فلک کشیده گی اش از سقوط اینان جان گرفته است، سقوطی که نه نیست شدن که خود پروازی است به درون از درونی دیگر. 

اساتیدی که کلام شان ، همه بودن شان بود، امروز من افتخار این را داشتم که شاگرد قطره های باران باشم ، آن هایی که گران مایانه بر شاخه نشسته بودند در کنج جوانه ها در پناه گل های کوچولو. 

پی نوشت : دوستان عزیز این کلاس را از دست ندهید و به دیگران دوستانتان نیز پیشنهاد دهید. چتر ببرید ولی گاهی نیز آن را ببندید .

۰ نظر
هیوا علیزاده