۷۳ مطلب با موضوع «کتابخانه» ثبت شده است

در جست جوی اژدهای عَلَم

 

 

تو هم به ملاقات شأن رفتی ؟ 

 

اژدهاها را می گویم ! 

 

ردپایی از ملاقات من با ایشان در سطور این فیلم پیداست ! 

جایگاه چیدن فیلم و عکس : 

تهران - عاشورای ۱۴۰۲

۰ نظر
هیوا علیزاده

ردپای آوای آرش

آرش و تیر و کمانش ، جلوی چشمانم غیب شد ، وقتی یکدفعه دستان تو را روی شانه‌هایم حس کردم! 

گویی امن‌ترین لحظه جهان بود، آن لحظه که زیست‌اش را به من هدیه دادی 

با بچه‌های شبه خانواده آوا رفته بودیم اردو ، موزه سعدآباد ، یکی از جاهایی که بازدید کردیم کاخ ملت بود که روبه رویش مجسمه آرش ایستاده است ! 

وقتی از کاخ خارج شدیم یکی از بچه ها پرسید « این رضاشاه که کمان دستشِ؟ » 

گفتم :« نه ..» هنوز فرصت حرف زدن پیدا نکرده بودم که یکی دیگر از بچه ها گفت « نه بابا! این پسرش» گفتم :« نه ، این مجسمه آرش » ، چند نفر همصدا به هم نگاه کردند و پرسیدند « آرش کی بود » یکی از بچه های بزرگتر گفت :« آها ! تو کتاب فارس مان خواندیم ! » ، گفتم :« می خواهید قصه آرش برای تان تعریف کنم » ، یک بله بلــند به هوا رفت و رفتیم نشستیم روی راه پله هایی در باغ که هم لقمه بخوریم و هم قصه بگویم ، بماند که فکر کنم پنج بار قصه را از وسطاش برگشتم از  اول شروع کردم چون هر دفعه بچه های جدید به مان می پیوستند ! 

چقدر دلم می خواست آرش ، نگاه شأن ببیند وقتی داشتند با چنان شور و دقتی گوش می دادند . بعد از قصه یکی از بچه ها گفت : « کتاب آرش برای کتابخانه میاری ؟» قند توی دلم آب شد گفتم :« حتما » ، گفت :« می خواهم از ته دل کتابش بغل کنم » 

برای اینکه اشک توی چشمام نبیند ! از جام بلند شدم گفتم :« دوست دارید دوباره یکسری بریم پیش مجسمه آرش » و این بار ، دویدیم تا آرش . 

من می خواهم کتاب « آرش » از مرجان فولادوند را برای بچه ها به کتابخانه‌ی آوا ببرم ، اگر شما از این کتاب دارید که می توانید هدیه بدهید و یا اینکه دیگر کتاب‌هایی از « آرش کمانگیر» لطفا اینجا به من خبر بدهید  تا هماهنگ شویم .

نکته : تعدادی از کتابی که خواسته بودم توسط یک دوست عزیز تهیه شد. 

 

جایگاه چیدن عکس : 

کاخ موزه سعد آباد - ۷ مرداد ۱۴۰۲ 

چیدن عکس با : تو کوچولو که با ذوق گفتی «وایسید من عکس بگیرم از شماها و آرش» 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

ایده ای به نام « مزرعه ما »

تجربه شخم زدن خاک برای پرورندان محصولات یک مزرعه

حدود پنج سالی هست که بر مبنای تجربه ها و مشاهداتی که در مسیر آموختن برای کودکان داشته‌ام دست به خلق داربست هایی برای اندیشیدن زده ام ، اندیشیدن درباره این پرسش ها که چه چیزهایی را به چه شکلی و اساسا به چه دلایلی مناسب است در راه کودکی آموخت .

,    قرار شد سر زمین به من کمک کند و ازش خواستم برگ های چغندر را برداشت کند و او رفت با یک صندلی آمد ! 

یکی از کشف هایم در این راه که داستان خود این کشف فرآیندی است که در حال نوشتن آن هستم تا بتوانم خود را با خود و با دیگران به اشتراک بگذارم ، داستانی طولانی است که هر زمان منتشر شد شما را از آن بی خبر نخواهم گذاشت.

سرنخی که می توانم از پس پرده « مزرعه ما » بدهم این شعر از دیوان شمس مولاناست : 

 

 در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک   به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم 

 

تا آن موقع که بیشتر از داستان این کشف بگویم کمی از خود  این کشف بگویم و آن اینکه زمستان ۱۳۹۸ بود ، قبل از شیوع کرونا ،  به این رسیدم که سرنخ آن چیز را که می خواهیم بیاموزیم خوب است سر سفره‌ای بجوییم که از آن خوراک بر‌می‌داریم .  چرا ! چون ما از همان چیزی ساخته می شویم که می خوریم و آن چیز هم که می آموزیم گویی شبیه همین خوراک است ، خوراکی که قرار است جزئی از ما شود .

با همین محصولات که از سر مزرعه مان برداشت می کردیم کلی آشپزی تجربه کردیم

همینجا بود که یک اصطلاح برای من به دنیا آمد و آن اینکه چطور« آموختن را سر سفره ببریم » و شروع کردم به کندوکاو آنچه سر سفره می خوریم ! گویی با دنبال کردن این سرنخ که چه چیزی سر سفره می خوریم می توانم بیابم چه چیزی را سر سفره آموختن خود بگذاریم !

 از دنبال کردن این سرنخ به این رسیدم که آن چیزی که ما می خوریم در یک ارتباط اکولوژیک مرتبط می شود با اینکه ما چه چیزهایی را پرورش می دهیم ، چه چیزهایی را و به چه شکلی سر زمین پرورش می دهیم ، اینکه مثلا اگر ریحان می خوریم چطور آن را پرورش می دهیم ما چه درکی از پرورش آن داریم چه برسد به اینکه حالا مثلا محصول پخت شده ای مانند آش یا کباب بخوریم ! در نتیجه به این رسیدم که برای درک بهتر این پرورش لازم است خود اقدام به پرورش خوراکی ها کنم و در دنبال کردن این سرنخ بود که به مفاهیمی همچون « خاک » ، « آب » ، « باد» « آتش » « یاریگری » و رسیدم ! چرا که برای پرورش یک محصول لازم بود خاک را شخم بزنم و این شخم زدن از دست من تنها بر نمی آمد ، لازم بود برای پاشیدن بذرها بدانم چه زمانی گرمایش مناسب است لازم بود حواسم به شرایط آب و هوا باشد لازم بود آب را به سر زمین بیاورم ! لازم بود یاری داشته باشم تا ذوقم را از بالیدن جوانه گل بادمجان و یا اشک هایم را از پژمردن ساقه های کدو در میان بگذارم ! یاری لازم داشتم تا بگویم قصه گنجشک های سر زمین را قصه کرم های خاکی را قصه پروانه ای که بر شانه ام نشست و

سالاد شیرازی از محصولات به دست آمده از سر مزرعه ما

و در دنبال کردن همین سرنخ ها بود در مسیر همین زیرو رو کردن خاک بود که به گنجی رسیدم ! گنج اسطوره ها ، گنج قصه ها و روایت ها ! ساعت های زیادی کنار زمین زراعتی امان می نشستم به خاک ، به حرکت باد ، به صدای پرنده ها ، به حضور پروانه ها ، به مورچه ها ، به تغییرات یک جوانه خیره می شدم گاهی با چشمانی باز و گاهی با چشمانی بسته ! ساعت ها با یاران آن روزگارم که سرزمین من را یاری می رساندند گفتگوها می کردیم ضمن چیدن علف ها از لابه لای شوید ها و جعفری ها از کشف در اسطوره ها می گفتم از ضرورت توجه به نان در سفره ! ماه ها بدین منوال گذشت و ما از محصولات مزرعه مان سفره های رنگین ساختیم از انواع سالاد و سوپ و آش و و در همین حین من محصول می چیدم برای سفره‌ای از جنس آموختن و می نشاندم در یادداشت هایم !

 

تا اینکه زمستان ۱۳۹۹ از من دعوت شد در یک پروژه آموزشی که مرتبط بود با آموزش تلفیقی معلمان ابتدایی در منطقه ای در سیستان و بلوچستان وارد کار شوم و من که حتی تا آن موقع به سیستان سفر نکرده بودم مهم ترین سوال برایم این بود که از کدام نقطه آموختن را با این دوستان شروع کنم !( - اگر می خواهید گوشه هایی از آنچه در آن پروژه تجربه شد را ببینید کلیک کنید - )  از آن جایی که طبق اصولی که یافته بودم مشاهده گری و شنیدن بسیار می تواند راهگشا باشد شروع کردم به ارتباط گرفتن با مخاطبان از طریق پرسشنامه هایی که در تیم آموزش تهیه می کردیم و از طریق پاسخ ها متوجه شدم که موجودیتی که مخاطب کلاس من با آن ارتباط دلی دارد مفهوم مزرعه است ! بسیاری از معلمان کار دوم شان این بود که سر مزرعه کار می کردند از پرورش گیاهان گرفته تا پرورش دامی همچون بز یا شتر ! به عبارت معلم سیستانی با معلم تهران فرق های زیادی داشت خاک دلش گونه دیگری را پرورانده بود ! مزرعه برای او جایی بود که به پرورش محصولاتش می پرداخت جایی که معنای پرورش را در او شکل داده بود جایی که سبز بودنش برایش مفهوم زیبایی بود او با همه وجودش مفهوم بی آبی را می دانست چرا که مرگ محصولاتش را مرگ سبزی را دیده بود !

آش دوغ از محصولات مزرعه

 بنابراین من مفهوم « مزرعه » را به عنوان یک چارچوب آموزشی ساختم و هر یک از موضوعات آموزشی را به عنوان محصولی در آن تعریف کردم و کلاس ما به این ترتیب پیش می رفت که ما هر بار چه چیزهایی می خواهیم در مزرعه مان بکاریم و چطور از آن مراقبت می کنیم و اینکه چه چیزهایی از آن برداشت می نماییم .

آن موقع که نسبت به تاریخ نگارش این متن می شود حدود ۳ سال پیش از الان ( الان مرداد ۱۴۰۲ است ) هر یک از حروف مزرعه را معادل یک موضوع آموزشی قرار دادم که برای مخاطبی که با مدرسه سر و کار دارد شناخته شده است به این ترتیب که حرف « م » از « مهارت های ارتباطی » ، حرف « ز» از « زبان و ادبیات » ، حرف « ر » از « ریاضیات » ، حرف « ع » از « علوم تجربی و انسانی » و حرف « ه » از هنر ، گرفته شده است .

سر مزرعه که باشی فرصت تماشای خیلی چیزها پیش می آید ! همچون تماشای خسوف ۵ تیر ۱۳۹۹

در نتیجه فعالیت های تلفیقی که طراحی می کردم را سر مزرعه به تحلیل می نشستیم و بررسی می کردیم که آن فعالیت مثلا فعالیت ساخت و اجرای موسیقی یا طراحی و اجرای نمایش و یا یک آشپزی چه آموزش های را برای کودک به همراه خود دارد .

سر مزرعه ما که باشی فرصت تجربه خیلی چیزها محیاست ! همچون تجربه آشپزی خورشیدی با محصولاتی که برداشت می کنی

در پس این ۳ سال که از آن روزها گذشته است و من همچنان به نوعی خویش فرما مشغول ادامه روی پرسش های اساسی خویش در زمینه آموختن هستم ، مفهوم « مزرعه » در اندیشه من رشد یافته است و یکی از نمودهای این رشد یافتگی شکل گیری « مزرعه ما » است که در انتخاب حروف آن تغییراتی صورت گرفته است به این صورت که حرف « م » از « مطالعات اجتماعی شامل تاریخ و جغرافیا  » ، حرف « ز» از « زبان های مختلف و ادبیات » ، حرف « ر » از « ریاضیات » ، حرف « ع » از « علوم تجربی و انسانی » و حرف « ه » از هنر  و « ما » از « مهارت های ارتباطی » است .

حضور من سر مزرعه ما و رسیدگی به آن با وجود همه سختی ها و کلی نمی دانم هایش ، بسیار فراوانی برای من داشته است به عنوان مثال شخصیت منشی اژدهاهادوستان و همچنین سفره هایی که دفتر اژدهاهادوستان برای آموختن پهن می کند خود همه محصول همین « مزرعه ما » می باشد.

 

در مسیر مشاهده‌گری و کندکاو در مزرعه یکی از چیزهایی که در این سال ها کشف کرده ام این است که

« خاکِ ادبیات کودک » خاکی غنی برای « مزرعه ما » است چرا که تنوعی از محصولات از مشاهده‌گری و پرسشگری گرفته تا موضوعاتی که عناوین آموزشی در کتاب های درسی است را می توان در خاک این مزرعه پرورش داد .

به عنوان مثال با پرداختن به یک داستان یک کتاب مانند« آبی کوچولو و زرد کوچولو » می توان به آموختن مفاهیم مربوط به اعداد ، اندازه گیری، جمع و تفریق و .. از ریاضیات پرداخت و یا به آموختن واژه هایی که مربوط به احساسات مختلف می شود و یا نحوه بیان آن و  از آموزش فارسی و زبان  یا مهارت های ارتباطی پرداخت و یا اینکه به خلق آثار هنری با نگاه ترکیب رنگ ها وصداها و  ساخت داستان هایی در ادامه داستان موجود پرداخت که به نوعی پرداختن به هنر است و ردپای علوم را در این کتاب با مفهوم رنگ ها و ترکیب آن ها ، نحوه جابه جایی ها ، حل مساله و دنبال کرد . که نحوه به این پرداختن ها خود چیزی است آموختنی که بزرگسالانی که در ارتباط با کودک هستند می توانند آن را بیاموزند و من امیدوارم بتوانم در همکاری با گروه های مختلف فرصت این آموختن را برای خود و دیگران در تعاملی سازنده ایجاد کنیم چرا که لازم است به نقش خود سر مزرعه ما آگاه باشیم تا نحوه پرداختن مان به یک محصول تا جای ممکن به محصول دیگر آسیب نرساند و یا اینکه اساسا بدانیم دست به پرورش چه محصولاتی، در چه زمانی در ارتباط با کودک مان بپردازیم و از نظر من همین این ها آموختنی است ، آموختنی که مزه‌اش تنها در دیگ صبوری درمی آید !  

البته ایده « مزرعه ما » که اینجا مطرح شد لایه های مختلفی دارد که همانطور که گفتم در حال نگارش آن هستم و امیدوارم بتوانم به زودی به عنوان کتابی از محصولات این مزرعه با شما دوستان  به اشتراک بگذارم.

به شنیدن آواز یک مزرعه دعوت هستید : 

 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

برای ارفتن احمد رضا احمدی

 


من بارها با نوشته هایت برای بچه‌ها لالایی خوانده‌ام ، می دانستی ؟

اولین باری که شنیدم، نوشته ای « نوشتم : باران، باران بارید »
خوب یادم هست، هیچ چیز دیگری را در آن فضای شلوغ
نمی شنیدم ، جز صدای باران !

۲۰ تیر ۱۴۰۲ احمد رضا احمدی از این دنیایی که می شناسیم پرواز کرد و رفت و بسیار ردپاها از خود به جای گذاشت بر برف ، بر باران ، لابه‌لای پرهای گنجشک ها و ...

۰ نظر
هیوا علیزاده

از چهل ساله شدن

دوشنبه چهار اردی بهشت ساعت ۳ بعدازظهر چند ساعت قبل از قهقهه زدن های مان ، داشتم هق هق گریه می کردم ! چرا ! دقیقا نمی دانم ، حال در حال دگرگونی داشتم ، گویی ردپای یک شکست عظیم در همه وجودم جا خوش کرده بود ! داشتم زیر بار فشار اینکه کیستم و چرا هستم له می شدم ! 

ساعت پنج لازم بود از خونه راه می افتادم تا به کلاس « مبانی خلاقیت ایرانی برای آینده جهان » می رسیدم ! و در آن دم از همه رسیدن ها و نرسیدن ها خسته بودم ، آن هم در روز تولد چهل سالگی ام ! 

دلم نمی خواست جایی بروم ، دلم یک سکون محض می خواست و اشک هایم را که جاری بود ! 

به عهدهای به خودم فکر کردم به تعهدم به استمرار ، برخاستم صورتم را آب زدم و گفتم به جای اتوبوس امروز با اسنپ می روم !

و گویی کار کرد ! 

ساعت شش خود را سر کلاس یافتم، 

کلاس پر بود از ماجرا برای من که در یادداشت مربوط به آن از آن خواهم نوشت و اما اینجا، وقتی کلاس تمام شد غافلگیر شدم از دیدن علیرضا در سالن موسسه، البته تنها نبود یک گل سرخ همراهی اش می کرد و این گل من را به تو رساند که پنج اردی بهشت به دنیا آمده ای ! غافل گیر از یافتن یکدیگر رفتیم که جایی در پناه دوستی های مان، یک شب را به احترام دو تولد بسازیم 

کیک مان را تقسیم کردیم

شاخه گل مان را 

خنده های مان را 

قصه های مان را 

و 

من آدمی دیگرم اکنون از دیروز 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

فراموشم نکن

گویی مهم نیست کی و کجا به هم می رسیم ! 

هر وقت می بینمت چیزی در درونم زمزمه می کند : « فراموشم نکن »

دلم می خواهد بدانی تو از فراموش نکردنی ترین موجودات زندگی من هستی ! 

کوچولوی نازنینی که آسمان آبی را در خود جای داده است

و  

می دانی زمزمه ات برای من ترجمان فراموش نکردن مهربانی است 

مهربانی های کوچولو 

اینکه فراموش نکنم مهربانی های کوچولو را 

که می تواند آسمان دلی را آبی کند 

آبی 

برای تو زمزمه وجودش ، یادآور فراموش نکردن چه چیزی است ؟ تو احتیاج داری چه چیزی را فراموش 

نکنی تا آسمان دلت آبی باشد 

 

جایگاه چیدن عکس : 

مسیر قلعه بابک - کلیبر - آذربایجان غربی - خرداد ۱۴۰۲

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

کودکی ام در برف

گاهی از من می پرسند چرا هیوا را می نویسی هی وا 

کوتاه ترین پاسخم این است :

« هیوا بودم ، هی وا شدم»

و پاسخی کمی بلندتر : 

وقتی یک کوچولویی به این دنیا آمد که من باشم 

تصمیم گرفتند هیوا بنامندش

نامی کردی به معنای امید و آرزو 

نامی که یادگاری اوست برای من 

و معنایی که من را به زندگی گره زد! 

این هیوا قد کشید

بزرگ شد 

و در مسیر این قدکشیدن ها 

بارها له شد 

بارها شکست 

بارها گم شد 

بارها سوخت 

آتش گرفت 

و 

دوباره زاده شد 

پیدا شد 

بال گشود

ریشه داد 

و دوباره و ...

و آن چیز که در او نقش بست این است که تنها چیزی که دائمی است خود «تغییر» است 

باور به تداوم تغییر 

از من ، من ای ساخت که به جای مقابله با

باد 

با آب

با آتش 

جزئی از آن ها بودن را بپذیریم 

بپذیرم که من محصول همین تداوم تغییرم 

دلم خواست ردپای این باور 

ردپای سقوط هایم

ردپای جاری شدن هایم 

ردپای این من ای که از من زاده شد 

جلوی چشمانم باشد 

این چنین شد 

که 

هی وا شدم 

و نقطه هایم را به باد سپردم 

که چون دانه های بکارد هرجا که خاک حاصلخیزی برای شان یافت

• 

هی وا شدم 

تا یادم باشد 

گسستن ها بخشی جدایی ناپذیر از زیست زندگی 

است 

گسستن هایی که گاهی خود را با نارفیق شدن رفیقان نشان می دهد 

گاهی با سفر کردن آن ها که بودند 

و 

گاهی با مرگ زندگان

و

گاهی با به خاک سپردن باورها 

و 

...

هی وا شدم 

تا قلابی داشته باشم برای وصل شدن به زندگی

آن گاه که نایی برای زیستن نیست

• 

حدود ده سال پیش برای اولین بار روی گل نوشتم 

هی وا 

وقتی داشتم سفالگری می کردم 

و 

هی وا 

خوب روی گل نشست ! 

گویی خاک دستم را گرفت تا یادم بدهد چطور نام ام را بنویسم ! 

جمعه ۲۹ اردیبهشت برای اولین بار یک هیوای کوچولوی ده ماهه دیدم در آغوش یک زن

و اینطور ملاقات مان رقم خورد : 

زنی صدا کرد :« هیوا اینجا را ببین » 

و من برگشتم 

و اینطوری شد که چشمان هیوا در هی وا گره خورد 

چشمان سیاه کوچولویی که کنجکاوانه دنیا را 

می کاوید 

جلو رفتم و گفتم :« من هم هی وا هستم ، از آشنایی ات خوشحالم هیوا »

و او لبخند زد 

و 

دو دندان کوچولوش همچون مرواریدی درخشید 

و 

به شیوه او به هم دست دادیم ! 

دست هیوا در هی وایی 

 

جایگاه چیدن عکس :

آلبوم خانوادگی هیوا - حیاط خانه ۱۳۶۹

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

از ماریا در باد

خوشحالم برای باد 

که سر راهش 

از لابه لای گیسوان 

تو 

گذشت 

• 

وقتی آمدی و برایم از باد گفتی 

از یخ زدن هایت

از پایی که درد گرفت 

از ذوق سرشار از ملاقات ات با هوا 

با کوه 

با دشت 

تو 

خودت را نمی دیدی 

علاوه بر همه آن ها ، علاوه بر آن لانه پرنده با آن پر کوچولو توش 

علاوه بر آن سنگ اعجاب انگیز 

علاوه بر همه عکس ها و حالی که برای من از خودت آوردی

ماریا جانم

• 

آن روز انعکاس شور وزیدن باد با تو در چشمانت بود

با همه دردی که حضور داشت از غم 

از ترس 

از نمی دانم های مان 

تو خودت را نمی دیدی

چشمانت آشیانه باد بود

و 

من چه حظی بردم

ای دوست

جایگاه چیدن عکس : 

چند هفته پیش دیدم ماریا استوری کرده این عکس گفتم من این عکس می خواهم - اردیبهشت ۱۴۰۲

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

ردپایی از یک دزدی

شما جایی در تحصیل تان یادتان هست که در کتاب درسی تان از این گفته باشد که می توان دست یک بز را گرفت ؟ 

شما چیزی در کتاب درسی تان از کیفیت همراهی بز و انسان خوانده اید ؟

شما در کتاب درسی تان چقدر صدای بز ، صدای زنگوله شنیدید؟ 

شما در کتاب درسی تان چقدر با هم وطنانی آشنا شدید که زندگی شان بر پایه کوچ و در همدستی با بزها و گله های گوسفند می گذرد ؟ 

کتاب درسی شما چقدر توانست سختی و اعجاب انگیزی گذشتن از رودهای خروشان را در همراهی انسان و بزهای شأن نشان بدهد؟ 

من در هیچ جای کتاب درسی ام ندیدم زنی را با دامن های چین چین اش با حلقه ای در انگشتانش که چوب دستی را در دست گرفته و با دست دیگر محکم دست بزش را در دست دارد ! 

چرا از من چنین صحنه های دریغ شد ! 

در صورتی که این تصویر برای سال ۱۳۶۷ است سالی که من هنوز پنج سال داشتم و قرار بود به مدرسه بروم تا خودم ، سرزمینم ، مردمانم ، دنیا را بشناسم !

چطور یک سیستم آموزش پرورش رسمی که محتوای اش را برای کل یک سرزمین یکسان دیکته می کند ! هم وطنان من ، دوستان من را از لابه لای صفحات کتاب درسی مان ربود ؟

چطور به خود چنین اجازه ای دادند ؟ 

ردپای چنین دزدی هایی بسیار است دوستان ، بسیار ! 

شاید به خاطر اینکه اجازه دادیم چنین ما را از ما بدزدند باشد که اینچنین با خود با ما بیگانه گشته ایم ! 

من دلم می خواهد برای برگرداندن این اموال دزدی به سفره آموزش کودکان مان تلاش کنم 

هر چند اگر در حد لقمه نانی باشد 

هر چند اگر جرعه ای باشد از دریایی که خشک کردند ، آن ها که نخواستند ببینند، آن ها که قبول کردند بدزدند ما را از ما 

• 

---------------------------------------------

جایگاه چیدن عکس : 

فیلم مستند «ایل راه تاراز » - کارگردانی از فرهاد ورهرام

---------------------------------------------

#ردپا

#ایل

#ایل_بختیاری

#ایل_راه_تاراز

#تاراز

#مستند

#فرهاد_ورهرام

#نقد_آموزش_و_پرورش_رسمی

#نقد_کتاب_درسی

#آموختن_باکیفیت_حق_ماست

#تفکر_انتقادی

#زن_زندگی_آزادی

#ایران

#امید

#documentry

#education

#criticalthinking

#lifelonglearning

#persian

#iran

#wifelifefreedom

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

چرا در قفس هیچ‌کسی، کرکس نیست ؟

 

جلسه سوم از کلاس مبانی خلاقیت ایرانی برای جهان آینده ۴ اردیبهشت ۱۴۰۲


دیر رسیدم به کلاس و وقتی وارد شدم حال و هوای این پرسش جاری بود : چرا هلال حاصل خیز، حاصلخیز شد ؟
در پاسخ به این پرسش بهنام مواردی را روی پرده نشان داد که آن طور که من فهمیدم دلایل مطرح شده دلایلی بود که از جانب ساکنانی که کار اهلی کردن را انجام داده اند مطرح نشده بود و اگر درست متوجه شده باشم گویی بخش مهمی از این جلسه از کلاس ، بحث سر این بود که این پاسخ ها به قول بهنام سلبی هستند و لازم است ما خودمان به عنوان ساکنین این منطقه پاسخی برای این پرسش پیدا کنیم.
از کلیدواژه های این جلسه دوره نوسنگی و نوسنگی جدید بود که ترجیح می دهم چیزی ازش ننویسم و برم کمی درباره تعریف این دوره ها که همیشه من راگیج می کند , بیشتر بخوانم !
در جریان ِ پرسش مطرح شده،  بهنام به این موضوع اشاره کرد که این فرض فراگیر که تمامی رویدادهای کلیدی پیش از تاریخ بنیاد اقتصادی دارد ، در واقع یک فرافکنی ذهنیت مادی گرایانه معاصر غربی بر گذشته است و بی نهایت غیر علمی است در حقیقت این فرض برآمده ازطبع شکارگرانه است .
حالا اینکه طبع شکارگر چیست و یا طبع پرستار چیست و یا طبع های دیگر هم داریم یا نه ! هنوز درس مان نرسیده ! من یک کوچولو چیزکی درباره اش می دانم و فعلا انتخابم در این یادداشت درباره اش سکوت است !

در جریان همین پرسش، پرسش دیگری از جنس مرغ و تخم مرغی در من ایجاد شد و آن اینکه : اقلیم فرد را اهلی کرده است و قصه آغاز شده یا فرد اقلیم را اهلی کرده است ؟
و پرسش دیگر برایم این بود که معنی اقتصاد در آن دوره از تاریخ چه بوده است ؟
بهشتی به این اشاره کرد که از دید شکارگر به طور کلی منابع زیستی بالفعل است و این بالفعل بودن است که زیست را ممکن بود و در جایی که چنین فعلیتی وجود ندارد از دید شکارگر اصولا نباید زیستی وجود داشته باشد و در ادامه به شعری از مایکوفسکی اشاره کرد که اسبی شتری را دید و گفت تو عجب اسب بدقواره ای هستی !
تاکید بهشتی بر این موضوع بود که اینکه از زاویه چه کسی به این موضوع منظورش به این پرسش که چرا هلال حاصل خیز، حاصلخیز شد نگاه می کنیم مهم است.
در ادامه به این اشاره کرد که ما از دید شکارگر عادت کرده ایم به موضوع نگاه کنیم و برای همین موضوع را درک نمی کنیم و آن طور که من فهمیدم درک نمی کنیم  چون زیست اینجا طبع دیگری داشته است چیزی غیر شکارگر !
به نظر من تا اینجا اتفاق جالبی که در حال رخ دادن در کلاس بود گویی در این راستا بود که انگار دستگاه مختصات های مان را با هم تنظیم کنیم اینکه جایگاه مان را برای تحلیل و  پیدا کردن پاسخ لازم است بیابیم
که به نظر من تاکید به جایی است !
در ادامه برای اینکه ردپایی پیدا کنیم تا بفهمیم  این اهلی شدن و حاصلخیزی چگونه روی داده است بهنام به بررسی مشترکات بین موارد اهلی شده پرداخت ، همان اهلی هایی که در جلسه پیش به آن ها پرداخته بود  البته من اینجا گیج شدم که این فهرست از مشترکات را هم نگاه شکارگر ارئه  داده است یا نه !؟ همه این فهرست ها روی پرده به نمایش در می آمد که خب من ترجیح می دادم گوش بدهم و فکر کنم تا از روی آن ها یادداشت بردارم چون حدس می زنم در منابع موجود پیدا شو.د
اگر اشتباه نکنم یک جایی بهنام گفت که این اشتراکاتی که فهرست شده اند بر مبنای این اداعا است که طبع شکارگر مدعی است که تحولات در هلال حاصلخیز ناآگاهانه اتفاق افتاده است در صورتی که بهشتی و تیم معلمین کلاس بر این باور هستند که اینطور نبوده بلکه از روی آگاهی اتفاق افتاده است.
حالا اینکه این آگاهی چیست و ناآگاهی دربرابر آن چیست لازم است صبر کنیم درس مان برسد .
در جریان پرسش هایی که ذهن من و هم کلاسی هایی هایم را درگیر کرده بود پرسش و پاسخ هایی رد و بدل شد و در این جریان بهشتی عبارتی گفت که به نظرم جذاب بود و آن اینکه خلاقیت یعنی توضیح آنچه که وجود ندارد آن هم در یک روشنایی که خیال پدید می آورد .
در ادامه بهشتی گفت اینکه کار اهلی شدن مفرغ در زاگرس اتفاق افتاده نشان از خلاقیت مردم این منطقه دارد , مفرغ از اینجا بعد از اهلی شدن به چین رفته است .
بهشتی به این اشاره کرد که هلال حاصلخیز R&D دنیاست ! که تاکید داشت اتفاقی نیست و از طرفی گفت که خطا وجود نداشته است !
من کلا با این تاکید بر بی خطا بودن که در این کلاس می شنوم مساله دارم یا بهتر است بگویم درک نمی کنم ! چطور نه اتفاقی بوده و نه خطا داشته است ! راستش من هنوز درباره شواهد بدون خطا بودن در مسیر اهلی کردن ها, توجیه نشدم !
شاید نگاه دیگری این دوستان به مفهوم خطا دارند که من درک نکرده ام !
ذهنم رفت پی اینکه چطور از دیدگاه تکاملی خود شکل گیری انسان بر اساس خطاهای ژنتیکی روی داده است !از طرف معلمین یک تقابل دربرابر خطا می بینم در صورتی که به نظر من خود خطا و اشتباه از شالوده های رشد است !
همچنین در راستای ارتباط خلق و خیال پردازی این سوال به ذهنم رسید که آیا برای خدا صفت خیال پرداز وجود دارد ؟
همچنین این پرسش در ذهنم شکل گرفت که : خلاقیت از اهلی شدن برآمده یا اهلی کردن امری خلاقانه است ؟!
از انسی که شکل می گیرد خلاقیت به دنیا می آید یا ما خلاقانه مانوس شده ایم ؟!
در ادامه بهنام از حرکت موزاییکی صحبت کرد که من الان که به دست نوشته هایم نگاه می کنم چیز زیادی سردرنیاوردم !
در ادامه بهنام گفت : اینکه چه استفاده ای از حیوان می بریم مثلا پشم گوسفند برای بافتن شبیه نسبت کاه گندم است به دانه گندم ! تاکید کرد که اهلی کردن ورای کاربرد است !
اعتراف می کنم که از شنیدن چنین زاویه نگاهی ذوق کردم، یاد نگاه کاربردگرایی افتادم که در موضوع آموزش وجود دارد و من با آن مساله دارم ! یا این پرسش که برای خیلی از آدم ها وجود دارد که شعر به چه کاری می آید ! یا این نگاه که بازی کردن وقت تلف کردن است ! یا اینکه درخت حتما باید میوه داشته باشد که ارزش نگه داری داشته باشد ! همیشه با چنین نگاه هایی مساله داشتم و حسم این بوده که کاربرد یک چیز همانند سایه ای از یک چیز است تازه بسته به اینکه نور از کدام سمت بتابد و فاصله اش کجا باشد , این کاربرد رخ متفاوتی نشان خواهد داد اینکه ما صرفا سرگرم سایه ها باشیم به خیال اینکه کاربرد یک چیز را یافته ایم چه بسا ما را از چیزی بزرگتر که درک خود آن چیز است دور می کند !
از طرفی دیگر به نظر من آدمی لازم است حداقل در دوره ای از زندگی اش در فضای امن خارج از این دنیای کاربردگرا که شاید از جمله محصولات اش چنین شتاب زدگی و رنج است , زیست داشته باشد و شاید به خاطر همین است که لازم است در دوران کودکی حداقل به کودکان اجازه بدهیم ولنگارانه در طبیعت زیست کنند  قبل از اینکه خیلی دیر شود و مجبور باشند برای هر دقیقه از زیست شان دلیل و کاربردی ارائه دهند ! به نظر من در صورتی که فرصت زیست بی کاربرد را نداشته باشیم همیشه آدم هایی خسته هستیم آدم هایی رنجور ! چرا که فراموش می کنیم همین بودن , به خودی خود شگفت انگیز است !
بهنام بعد از اینکه به اهلی کردن ورای به کاربستن اشاره کرد برای توضیح نظرش سوار بر اسب شد نه اینکه در کلاس اسب داشته باشیم که نداشتیم و حیف چون به نظرم با ردپایی که از اسب بهنام در کلاس گذاشت بهتر بود این جلسه بین اسب ها برگزار می شد .
بهنام بین رام کردن و اهلی کردن اسب تفاوت قائل شد و نقل قول کرد که : « کسی که اسب را نشناسد باید او را از نادانان دانست »
در ادامه نیز به خاطرات فردی به نام لیتن در دوره احمد شاه قاجار و ارتباط اش با اسب اشاره کرد که خب بهتر است بروم خودم خاطره را بخوانم چون بیشتر داشتم گوش می دادم و چیزی ازش ننوشته ام

یکی از پرسش هایی که در جریان حرف زدن از اسب در من شکل گرفته بود این بود که ایران در این گفتگوها کجاست ؟ چون همه جای ایران که چنین احساسی به اسب امکان پذیر نبوده با توجه به اقلیم چون اساسا اسب شرایط زیست را در آنجا نداشته است ! چون بهنام در حرف هایش به ارتباط ایرانی با اسب می گفت و من این ایرانی را نمی شناختم ! یعنی از ویژگی های ایرانی اسب دوست داشتن است !

مثلا جایی بهنام گفت که در ایران گاری را به اسب نمی بستند ! در تمام این حرف ها برای من مفهوم ایران گم بود ! و در ادامه این گاری نبستن به اسب را چیزی از جنس احترام و مانوس بودن با اسب برشمرد .

در جریان تفسیر چنین ارتباط هایی داشتم به این فکر می کردم که در دنیای امروز بسیاری از آدم ها حتی در ارتباط های دوستانه شان بر مبنای بهره جویی تعامل دارند یاد ماجراهایی از دوستانم افتادم که از یک جایی با توجه به انتظارات شان فهمیدم منظورشان این بوده که مشروط با من دوست باشند و آن روزها چقدر دلم شکست !

از یادآوری یکسری بغض هایم که خارج شدم ، شنیدم که بهنام از ردپای اسب در نام ها می گوید مانند گرشاسپ ، سیاوش و کلی نام دیگر و در آن میان شنیدم که بیوراسب را به ضحاک نسبت داد و بسیار کنجکاو شدم با توجه به سوالاتم درباره ضحاک ، بیشتر در این باره بدانم !

درباره سیاوش به نکته ای اشاره شد که بسیار برایم جالب بود ، گویی جلوی چشمانم بود ولی ندیده بودم ، بهنام گفت سیاوش تنها از آتش نگذشت بلکه با اسب اش گذشت ! و این اسب بود که او را از آتش رد کرد ! برایم جالب بود که تا حالا به این نکته به این همراهی برای گذشتن از آتش توجه نکرده بودم !

همچنین بهنام به پگاسوس، اسب بالدار، به عنوان یک مفهوم اسطوره ای ایرانی اشاره کرد و نه یونانی ! و من کلی از حضور اسب بالدار در کلاس خوشحال شدم ، چرا که در این روزها در دفتر اژدهاهادوستان ارتباط جدیدی بین یکسری از رفقا در حال شکل گیری است و یکی از آن ها اسب بالدار است !

همچنین از این گفته شد که رخش برای رستم یک عزیز است و از نظر ایرانی ها اسب دل دارد و می تواند همدلی کند . همچنین از نجابت اسب گفت و گفت این نجابت از آن یابو یا گاو نیست !

دچار یک حس دوگانه بودم از چیزهایی که می شنیدم از طرفی برای آدمب و اسب در این روایت خوشحال بودم و اینچنین ارتباطی به من حس خوشایندی می داد از طرفی خیلی با این همه تاکید بر جایگاه دادن کلا همدل نیستم راستش یاد این شعر سهراب افتادم که : من نمی دانم چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است ! کبوتر زیباست ! و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست ! برای من همه این نمی دانم های شاعر نقدی است به چنین طبقه بندی هایی که من هم خیلی با آن همراه نیستم من شخصا با یک ماهی قرمز کوچولو چنان انسی را تجربه کرده ام که هنوز که یاد مرگش می افتم دلم برایش ریش می شود ! از طرفی به نظر من خود این نوع جدا کردن ها شاید با اصل انس گرفتن در تضاد باشد !

بهنام در جایی اشاره به این کرد که انسان سراغ اهلی کردن مار نرفته یا اهلی کردن یوزپلنگ ! و از نظر من این پرسش می تواند وجود داشته باشد از کجا معلوم ! همین الان ما روی بسیاری از نقوش قدیمی سفالی و بافت نقش مارها را داریم و اگر موضوع را انس گرفتن بدانیم شاید ما در آرزوی ساخت رابطه با مارها بوده ایم حتی برایش خیال پردازی کرده ایم ، نتوانستیم در دستان مان آن ها را رام کنیم ولی ردپای این انس در خیال  را روی دست ساخته های مان گذاشته ایم . به ویژه مار با ویژگی های شگفت انگیزش که پوست می اندازد و دوباره از خود زاده می شود من شخصا فکر نمی کنم معنی انس لزوما به این معنی باشد که ما چه چیز را در عالم واقع اهلی کرده ایم یا اهلی اش شده ایم ! بلکه این انس در دنیای خیال سرزمین به مراتب وسیع تری دارد !

من خودم به شخصه ، یکی از آرزوهایم سوار شدن بر اژدها است ! حتی خواب اش را هم می بینم ، انیمیشن اژدهاسواری می تواند اشک من را از ذوق دربیاورد ! شگفت انگیز است دوستی با مار، اژدها، با حیوانات به ظاهر درنده خو و دنیای امن این انس گرفتن ها خیلی وقت ها خیال است همانند کودکان !

اینجا به این اشاره شد که بسته نشدن اسب به گاری خود نشانه احترام و انس است ، با همین منطق می توان فکر کرد من که پرنده ای را درقفس کنار خودم نگه نمی دارم با وجود اینکه بسیار پرنده ها را دوست دارم نشان از احترام من به آزادی او و انس من با اوست ! یا اینکه اگر یوزپلنگ کنار آدم ها چون سگ و گربه نیست ، شاید چون انسان آن موقع این شعور را داشته که این حیوان در اسارت می میرد و برای احترام به حیاتش اجازه داده که او آزاد زندگی کند نه اینکه آن را دست آموز خود کند ! چه بسا در زندگی آدم ها نیز با وجود انس بین مادر و کودک ، مادری که اجازه ندهد کودکش آزادانه زیست داشته باشد با همه خطرات اش ، و او را همیشه کنار خود نگهدارد نشان دهنده انس و احترام به کودک اش نیست ، انس برای بالیدن نیازمند رهایی است ! چه بسا اگر خدایی باشد که انسانی را خلق کرده ، آن را در مسیر این انس آزاد رها کرده است وگرنه که آن را نزد خویش در بهشتش نگه می داشت و اگر رها کرده نه به این معنی که انسی نیست بلکه راه مانوس شدن از آزادی می گذرد .

آن چیز که در دو سه پاراگراف بالا نوشتم حین تایپ کردن یادداشت هایم صورت گرفت نه اینکه فکر کنید سر کلاس این همه داشتم فکر می کردم ! سر کلاس فقط نوشتم با این خوانش از ارتباط انسان و اسب همدل نیستم تا یادم باشد اینجا بنویسم و بعد از اینکه این را نوشتم ، شنیدم که بهشتی گفت همه چیز در محیط مستعد برای اینکه از بالقوه به بالفعل تبدیل شود ، صبوری می خواهد و برای من که واژه صبوری به یک کلمه جادویی در زندگی ام تبدیل شده ! شنیدن این حرف دلنشین بود .

در ادامه بهشتی از کلمه درهم‌سرشتگی استفاده کرد و گفت در محیط مستعد ما زمینه درهم‌سرشتگی ایجاد می کنیم با تعارف ، با قرمه سبزی اینجا بود که فهمیدم باید این کلمه چیز خوشمزه ای باشد !

بهشتی اشاره کرد در بازی چوگان ، ما شاهد درهمسرشتگی انسان و اسب هستیم و گویی چوگان شعر این در هم تنیده شدن است ! به نظر من همین چیزی هم که بهشتی گفت خودش یک شعر است و برای من بسیار دلنشین بود !

بهشتی اشاره کرد که در این ارتباط ، خود بازی اصل است و نه اینکه قرار است کاربردی داشته باشد و برای من نکته بسیار مهمی در این عبارت نهفته است ، خود ارزش نهادن به بازی ، بازی به عنوان بستری برای در لحظه بودن ، برای در همتنیدگی ، برای بافتن خودمان به زمینه و یکی شدن .

 

این جلسه کلاس که تمام شد من برای چهلمین بار در زندگی به دنیا آمدم و او با شاخه گل سرخ به استقبال این تولد آمد و شاخه گل سرخ از دوست متولد شده دیگری دعوت کرد و اینچنین ورود به دهه پنج زندگی مان را در کنار یکدیگر جشن گرفتیم  .

 

 

 

 

 

 

 

نوشته از : هی وا

منبع : از حضور در جلسه دوم از دوره مبانی خلاقیت ایرانی برای آینده جهان

تاریخ تنظیم نوشته : 11  اردی بهشت ۱۴۰۲

محل تنظیم : آشیانه ما در تهران

 

پی نوشت : از عزیزانی که این متن را می خوانند خواهش می کنم نظر و یا تصحیحات که به نظر شان لازم است  را با من در میان بگذارند.

چند راه برای این تبادل وجود دارد :

 وبلاگ من :

https://heevaeducation.blog.ir/

ایمیل  :

Heeva.Alizadeh@gmail.com

  اینستاگرام  ردپا :

   @Rade.paaaa

۰ نظر
هیوا علیزاده