۴۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هیوا علیزاده» ثبت شده است

برف نو سلام آن هم در دی ماه ۱۴۰۱

 

 

 

صبح  زود بود که رفتم استخر تا حدودای بعدازظهر آنجا بودم بین آب و کتاب ! حالا چطوری اش بماند ! وقتی داشتم می آمدم بیرون از ته دل آرزو کردم که بباری که سخت دلتنگ ات هستم !

و تو بودی همانجا پشت شیشه ها و من به سویت دویدم تا گم شم در سپیدی ات و او من را برداشت و رفتیم و موسیقی ای به صدا در آمد که من از نشستن اش به تمامی بر آن لحظه زیستم اشک ریختم . 

بماند به یادگار از تو و من و او و این شهر در این ایام . 

 

برف نو! برف نو! سلام! سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام
راه شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخواری‌است می‌چکد در جام
اشکواری‌ست می‌کشد لبخند
ننگواری‌ست می‌تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هم رنگ می‌زند رسام
مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام
ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا که برنیاید گام
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می‌کند پیغام
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام
خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

۰ نظر
هیوا علیزاده

دوستی به نامِ « علم نت »

 

معرفی سایت علم نت

یکی از کارهای مورد علاقه من مطالعه کردن است و یکی از چیزهای مورد علاقه ام برای مطالعه کردن ، مقاله است و یکی از دوستانی که کلی مقاله خواندنی برای من دارد سایتی به نام « علم نت » است .

امروز یک مقاله بسیار جذاب درباره یکی از سوالاتی که مربوط به یکی از موضوعات تحقیقاتی من است در زمینه « رستم و اژدها » مطالعه کردم که بسیار در مسیر مطالعاتم کارآمد بود اینکه این مقاله چه چیز یا چیزهایی برای من داشت را در یک مقاله خواهم نوشت ، در حال حاضر خواستم از بودن این سایت اعلام قدردانی کنم برای همین است که این یادداشت را اینجا قرار دادم.

پیشنهاد میکنم به همه عزیزانی که علاقه مند به خواندن مقاله های مختلف در زمینه های مورد علاقه شان هستند سری به این سایت بزنید.

به نظر من خواندن یک مقاله شبیه بازکردن یک پنجره به سمت حال و هوای یک پژوهشگر است که تجربه اش و کشفیاتش را با ما در میان می گذارد.

من که شخصا از مقاله ها چیزهای زیادی می آموزم و این آموختن برایم بسیار جذاب است. یکی از جذابیت مقاله خواندن به نظرم مواجه شدن با دستاورد یک کار تحقیقاتی در فرصتی کوتاه است مثل اینکه پنجره را باز کنی و هوایی بخوری و پنجره را ببندی و البته دیدن آن سوی پنجره و استشمام حال و هوای اش کلی پرسش را پاسخ می دهد و کلی پرسش ایجاد می کند و این پویایی در بازه زمانی کوتاه به نظرم « بودن » جذابی دارد.

سپاسگزارم از تمامی نویسندگان مقالات مختلف که زاویه نگاه شان را به اشتراک می گذرانند و سپاسگزارم از علم نت که اینچنین فرصت برخورداری از آن ها را ایجاد می کند.

۰ نظر
هیوا علیزاده

چیزی بگو !

 

کتاب چیزی بگو

 

این کتاب از آن کتاب هایی است که هربار که می خوانمش از بودنش از صمیم قلب خوشحال می شوم!

دعوت به چیزی گفتن !

چه دعوت زیبایی است !

بلندخوانی این کتاب از آن کارهایی است که به دلم نشست . اینکه با کمک این کتاب پیام یک دعوت را به هر آن کسی که تو را می شنود ، می بیند و یا می خواند برساند.

باور دارم که ایجاد فرصت برای «چیزی گفتن» می تواند از پله های رسیدن به ارتباطاتی باشد که در آن گفتن و شنیدن را تمرین کرد. از نظر من رسیدن به ارتباطاتی صلح آمیز از راهی است که در آن گفت و شنود به رشد برسد و بالندگی این رشد است که می تواند انسان را به آرمان صلح نزدیک تر سازد .

برای همین انتخابم این است که در مسیر این رشد گام بردارم هر چند این قدم ها کوچک باشند. هر چند نابلدی هایم زیاد باشند . خود گام برداشتن در این راه است که برایم لذت بخش است ،  البته از شما چه پنهان ،«نتیجه » برای من در همین فرآیند بودن و شدن معنا می یابد.

 

دوست عزیز ، بلندخوانی کتاب را در ادامه قرار می دهم که در صورت تمایل ببینید و بشنوید و خوشحال میشم که اگر نظری داشتید اینجا با من در میان بگذارید.

 

مدت زمان: 5 دقیقه 31 ثانیه

 

 

نام کتاب : چیزی بگو

 

نویسنده : پیتر اچ رینولدز

 

ناشر : پرتقال

 

مترجم : رضی هیرمندی

 

بلندخوانی این کتاب را تقدیم می کنم به همه انسان هایی که برای چیزی گفتن همه کودکان احترام قائل هستند .

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

آیا معلم هستم ؟

وقتی دیروز جلوی این آینه ایستاده بودم که چند روز پیش در یک حرکت غافلگیرانه از طرف تعدادی از مامان های گنجشک به عنوان هدیه روز معلم به من رسید و قلبم را یکجور قشنگی لرزاند ، وقتی  داشتم انعکاس نور را برانداز می کردم و خودم را می دیدم و نمی دیدم ! از خودم پرسیدم برای چندمین بار آیا من معلم هستم ؟!

بیش از ۱۵ سال در مدرسه ها مختلف به عنوان معلم فعالیت داشته ام و امروز در مدرسه ای نیستم ! با این وجود باز در کار آموختن مشغول هستم ! آیا معلم ها فقط در مدرسه پیدا می شوند ؟!

یادم هست قبل مدرسه رفتن وقتی هنوز هفت سالم نبود ،  معلم بودم ! قبل اینکه معلمی را پشت میز معلمی ببینم ! شاگردهای من آن روز ها که پنج یا شش سالم بود ، عروسک هایم بودند یک قورباغه سبز پارچه ای ، یک دختر موقهوه ای که از آلمان آمده بود به نام رعنا که هنوز هم با من است !احتمالا تعدادی دیگری هم بودند که الان چهره شان را به یاد ندارم ! یادم هست که روی دیوارهای خانه با گچ های رنگی که خواهرم از دبیرستان می آورد به شان درس می دادم ! چه درسی ؟! واقعا یادم نیست ! فقط یادم هست که خیلی اهل سوال پرسیدن بودند و من خیلی خوشحال می شدم که برای توضیح دادن برای شان وقت بگذارم !

یادم هست هر از چند گاهی سوار فرغون شان می کردم و می بردم درخت ها و گل ها و مورچه ها را نشان شان می دادم ، یکجورایی می رفتیم اردو ، یادم هست تغذیه هم می بردیم !

آن موقع هم من در مدرسه ای نبودم اما به نظرم معلم بودم ! آن موقع ها در مدرسه ای نبودم چون سنم برای رفتن به مدرسه کم بود ! این روزها در مدرسه ای نیستم چون من و مدرسه های امروز با هم مساله دیدگاه داریم ! اینکه این تفاوت دیدگاه ها چیست شاید روزی درباره اش نوشتم ، شاید هم مدرسه ای یافتم یا ساختم که با هم هم دیدگاه باشیم برای معنای معلمی و آموختن . بماند که خود اینکه مدرسه کجاست از سوال های این روزهای من است ! که شاید درباره آن هم روزی نوشتم!

و اما امروز اینکه معلم هستم یا نه من را به این سوال رهنمون کرد که معلم کیست ؟ معلم آیا فقط هویتی است که در مدرسه یا با مدرسه معنا می یابد ؟ اگر همه مدرسه ها برچیده شوند معلم ها بخار می شوند ؟ این سوال ها و جستجو درباره پاسخ شان من را مدتی است که با یک واژه آشنا کرده است که هنوز پیدا نکرده ام به فارسی چه می شود و آن هست Educator  . این کلمه در لغت نامه معلم ، آموزگار و استادیار ترجمه شده است ولی آن طور که من درر این سال ها کشف کرده ام تقریبا هیچ دو کلمه کاملا هم معنی ای وجود ندارند ! یعنی Educator  لازم است با Teacher  فرق داشته باشد وگرنه چه ضرورتی داشته که دو کلمه برایش ساخته شود و هر دو کلمه هم به زیست خود ادامه دهند !

در این راستا به یکسری جستجو پرداخته ام و شاید چکیده ای از تفاوت این دو واژه را بتوانم به شکل زیر بیان کنم :

What is the difference between a teacher and an educator

By Zippia Expert - Nov. 16, 2021

The difference between a teacher and an educator is primarily semantic. When compared with educator, the teacher typically refers to a job title; a teacher is a person who teaches in a school. But, an educator is a person who educates students. A good teacher can be called an educator.

An educator is a person who provides instruction or education. An educator is usually seen as a mentor, instructor, or trainer. That is to say, an educator does not merely teach specific facts about an academic subject; an educator also instructs students' intellectual, moral, and social growth.

An educator is skilled at teaching -- they focus on development and evaluation. The educator will evaluate students' progress and adjust the course or their teaching to suit the students' level. A person can be an educator without being a teacher. For example, parents are a child's first and most influential educators.

 

بنابراین به این رسیدم که گویی من یک نوع Educator هستم ! که در فارسی همان معلم گفته می شود و آن طور که فهمیده ام این معلم با آن معلم فرق دارد ، در عین حال که هر دو می تواند یکی باشد !

جمعه بود که وقتی روی تاب نشسته بودم و خلوت کرده بودم با یک بسته بندی با کاغذ کادو آمد نشست جلوی من و گفت : ؛« منتظر بودم که یک وقت مناسب پیدا شود ! روزتان مبارک هیوا جان » و اینطوری من یکی از هدایای شیرین روز معلم را امسال دریافت کردم ! از نوجوانی که شاگرد من نیست ! از نوجوانی که این روزها بیشتر با هم درس پرواز کردن در گنجشک را  می آموزیم !

و الان که این ها را می نویسم می خواهم بگویم از آنچه هستم ، از آنچه شدم، از معلم بودن بدون نمره دادن ، از این تغییر خوشحالم ، جدا از اینکه نام این تغییر یافته چه باشد .

و از این خوشحالم که معلم ام ! معلمی آزاد !

 

روز معلم بر همه بر شعاع نور بر قطره های باران ، بر خاک ، بر شعله های آتش ، بر انسان ، برگنجشک ،بر گربه های کوچه ، بر هوا ، بر نیستی بر همه هستی مبارک !

 

 

۲ نظر
هیوا علیزاده

گراز دیدم

 

بله گراز دیدم ! برای اولین بار ! از نوع وحشی اش ! چقدر بزرگ بود بزرگ تر از آن چه که تصور می کردم ! یهو علیرضا صدام کرد گفت : هیوا ! دیدم دقیقا تو راه پیاده روی جلوی مان دارد حرکت می کند یک نیم نگاهی انداخت و رفت ! راستش هم هیجان زده بودم هم کمی ترسیده خب آخر خیلی بزرگ بود ! تا بالاخره دست به دوربین شوم فقط همین ثبت شد !

 

خیلی دیدنش چسبید روی مزه کل سفر تاثیر گذاشت تازه قبل و بعدش هم خرگوش وحشی دیدیم که خب ایشان اجازه هیچگونه ثبت تصویری ندادند !

اگر برای تان سوال شده که کجا جناب گراز را دیدیم باید بگویم آنجا :

حالا اینکه آنجا کجاست ! در این حد بگویم که می توان آنجا اینچنین به زیارت پرواز رفت

 

 

راستش با علیرضا قرار گذاشتیم فعلا اسم اش را رسما به کسی نگوییم تا بتوانیم بعضی وقت ها توش مخفی شویم ! ولی خب می توانم بگویم یک جایی است که وقتی دنبال پیدا کردن گراز های دیگر رفتیم ، چون خیلی دیگر شجاع شده بودیم به همیچین سفره صبحانه دلچسبی رسیدیم

خیلی مزه داد نه فقط صبحانه که صاحبخانه یهو میهمان مان کرد ! بلکه خود صاحبان خانه که کلی دل شان دریایی بود. پدر خانواده کنارمان نشست و برای مان قصه گفت قصه از کودکی هایش و این خانه برای مان گفت که ما فقر فکر داریم که کارمان در محیط زیست به این رسیده است برای مان گفت که فصل جفت گیری پرنده ها باید حریم شان را حفظ کنیم و با دنبال شان گشتن اسباب ناراحتی شان را ایجاد نکنیم ! برای مان گفت آب مصرفی شان با جمع کردن باران تهیه می کنند ! گفت وقتی برای جلسه با مسئولین منطقه دعوتش می کند نمی تواند فقط بشنود گفت من این را باور ندارم که احترام گذاشتن یعنی فقط بشین و گوش بده و نظر و انتقاد نده ! گفت اگر اینطور است خب چرا اصلا به ما می گویند برویم صدای شان را ضبط کنند بفرستند ! یک ساعتی بیشتر با هم گپ زدیم و گفت خیلی وقت است که کسی نبوده که درد دل کنم !

ما کوله مان را از مهر و سوال و شگفتی پر کردیم و از در زدیم بیرون که ایشان را دیدیم :

کیف چیدیم از بودنش از رقص قلم مویش و رفتیم برای کمی ولو شدن

که سر از اینجا در آوردیم

و یک دوست جدید هیجان انگیز دیدیم که عقبکی داشت ماموریتش را انجام می داد و از ته دل شگفت زدگی را چشیدیم و دل به نسیم راه دادیم

 

از سرگین غلطانک عزیز خداحافظی کردیم و به مروارید های روییده بر درخت گز رسیدیم ! من تا حالا گز با شکوفه هایش ندیده بودم ! شاهکاری است این موجود :

و با ذهنی پر از هوای آرامش و قلبی سرشار از نبض زندگی رفتیم یک جایی برای گم شدن پیدا کردیم یک جایی که اینجا بود

و بعد از رفتن از اینجا خود را در جایی دیگر پیدا کردیم

یک قاب پر از آسمان ، کوه ، سبزه ، گندم ، نسیم ، بوی آتش ، نوای بازی کودکان ، آواز خروس ، سلام علیک سگ ها و بوی خوش پونه !

و خب این پیدا شدن با گم شدنی دیگر کامل شد این بار اینجا گم شدیم در بین امواج شقایق ها و گلزارها و حقیقتا دلیلی برای پیدا شدن سخت پیدا می شد

و امسال یعنی ۱۴۰۱ در چنین جایی در روز ۴ اردی بهشت متولد شدم ! جایی که علی رضا دستم را گرفت و برد و وقتی به خودمان آمدیم به جای دست بال داشتیم !

 

و در راه یک رفیق قدیمی دیدیم که پریدیم از ماشین بیرون تا دیداری تازه کنیم

 

و دیداری که داشتیم برای مان از مکان های کهن اطراف آنجا گفت و قرار شد که سری بزنیم پس رفتیم تا جایی که ایستادیم و تمام قد به نظاره برخاستیم

شکوه یک منظره را ، یک آرامگاه که گویی خود ایستاده بود آنجا که خورشید را آسمان را کوه را به تمامی زیارت کند

و کمی آن طرف تر به دیدار مردگانی رفتیم که قصه های شان از هزاران سال قبل گویی سربه مهر مانده است ، مردگانی با سنگ قبرهایی شگفت !

 

و در مسیر با یک رفیق چشم تو چشم شدم که خب لطف کردند ماندند تا ثبت شود این دیدار

دیگر نوبت ولو شدن بود ! نوبت چسبیدن به خاک و تکیه کردن به زیبایی گلستان ، نوبت پر شدن از آواز پرنده ها در کوهستان

 

و فردا صبح بعد از یک دل سیر پرواز کردن

زدیم به جاده تا به یک جای دیگری برسیم برای گم شدن

 

به خودمان که آمدیم دیدیم اینجا در آبشار لوه جایی در منطقه گالیکش گلستان گم نه ، غرق شده ایم از ذوق چنین شکوهی که در عکس و فیلم نمی گنحید ! آبشاری محصور در بین درختان بلوط کهنسال با سنی بیش از ۳۰۰ سال ! با ممرز و افرا و انجیلی سلام علیکی کردیم و از بودن شان حض برد یم و آنجا با دوستان محلی دمی به گفتگو ایستادیم و آن ها برای مان از قصه های پر از گنج آن منطقه و جویندگان آن گنج ها گفتند ! از وجود اسکلت هایی که در منطقه ای در زیر آبشار پنهان است !

و من با خود می اندیشیدم که این رود با خود چه قصه ها به دریا می برد !

 

نوبت برگشتن بود ، برگشتن به آشیانه مان ، البته که در راه از کلوچه غافل نشدیم هیچ ! سر راه با نانوای خانمی آشنا شدیم که کوله مان را با نان پر کرد ! 

 

رفتیم و ماندیم و لحظات را تا می توانستیم نوشیدیم و با کلی قصه در رگ های مان از هوای آنجاها برگشتیم و دیگر هیچ وقت آدم قبل سفر نشدیم و نخواهیم شد این ماهیت سفر است ! ماهیت هر لحظه از زندگی است که از آن گذر می کنیم ! و در سفر این گذر خود را قاب کرده نشان می دهد ! سفر برای من یک معلم عزیز و دوست داشتنی است معلمی که اجازه می دهد با طی کردنش خودت را بیابی ! دیگری را بیابی !

 

معلم عزیزم ! « سفر گرامی » روزت مبارک !

 

 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

نوبت نقشه کشیدن است

 

بعضی وقت ها بلندخوانی می کنم  و شما را به شنیدن این یکی دعوت می کنم .

 

این یکی از کتاب های مورد علاقه من است که اگر تا الان با آن رفیق نشده اید پیشنهاد می کنم هر چه سریعتر آستین بالا بزنید. در این بلندخوانی چندتا از گنجشک های کوچولو گروه گنجشک : الوند ، رها، البرز من را همراهی کردند که صمیمانه از ایشان و مادرهایشان خاله رضوان و خاله مهناز سپاسگزارم.

از نظر من این کتاب از آن کتاب هایی است که می گوید اگر دست های مان را به کودکان بسپاریم راه صلح را راحت تر خواهیم یافت.

 

 



مدت زمان: 3 دقیقه 39 ثانیه

 

برای دریافتش با کیفیت بهتر می توانید سری به کانال آپارت من بزنید ، برای این کار اینجا را کلیک کنید.

 

و همچنین برای آشنایی با گروه گنجشک و گنجشک ها دعوت می کنم سری به وبلاگ گروه گنجشک که لینک آن در بخش پیوندهاسمت چپ پایین آمده است بزنید.

 

 

کتاب هیس ما یک نقشه داریم

 

عنوان کتاب : هیس ما یک نقشه داریم

 

نویسنده کتاب : کریس هوتون

 

مترجم : مینا پور شعبانی

 

انتشارات : پرنده آبی ( انتشارات علمی فرهنگی )

 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

داستانی به نام : پس کی نوبت من می شود ؟

یکی از فعالیت های من در این چند ماه اخیر تلاش در مسیر داستان نوشتن است . داستان نوشتن برای کودکان و نوجوانان ، یا بهتر بگویم برای کودک درون خودم می نویسم . یا به عبارتی نوشتن را مشق می کنم . 

چند ماهی است در یک دوره نوشتن شرکت می کنم که تجربه شیرینی است برایم و برخی از نوشته هایم را نیز صدادار می کنم . 

از جمله این داستان که نامش را گذاشته ام : « پس کی نوبت من می شود ؟ » 

دلم خواست در این روز بارانی اینجا قرارش بدهم ، می دانم همچنان کار دارد ساختار داستان و انتخاب واژه ها ، با این حال از آن نوشته هایی است از هی وا که خودش دوستش دارد و دوست دارد این دوست داشتن را با بقیه نیز سهیم شود . 

 

 

 

چیزی که شنیدید ویرایش اول این داستان است و در برنامه ام هست که بیشتر رویش کار کنم ، اگر کار کردم ، خروجی اش را اینجا قرار خواهم داد.

۰ نظر
هیوا علیزاده