۲۲ مطلب با موضوع «کتابخانه :: معرفی» ثبت شده است

ماجرای یک نقاشی

 

از سار می‌گویم

 

  • آیا من، ما هستم ؟ آیا ما، من هستم ؟

در سفری که به دنبال خود می گردم هر از چندگاهی می نشینم و به تصویری از خود می نگرم و از خود می پرسم :«این تصویر بازتاب کدام بخش از من است !؟»

و این بار جریانی از با هم بودن ها را نظاره می کنم که گویی نقطه ای در آن جمع هستم ! بود و نبود من چه میزان در این نوع بودن ها تاثیر دارد و اگر هر نقطه جمع این پرسش را داشته باشد چه می شود ؟

همانطور که به نقطه بودنم در جمع می اندیشم نقطه نقطه های بدن خویش  را این بار طور دیگری می یابم آیا این نقطه ها یادآوری است  برای اینکه من نیز نقطه ای هستم از یک جمع ! آیا حیات من چنان به این کنار هم نقطه بودن ها گره خورده که به قیمت نقش و نگار تنم نباید آن را فراموش کنم !

آیا جمع این نقطه ها من است و من نقطه ای از جمعی دیگر ؟ از جمیع این نقطه ها چه برآید که از نقطه نقطه های جدا از یکدیگر برنیاید ؟ و در این دم که به نظاره افق نشسته ام آنگاه که خورشیدش را آرام در آغوش می گیرد چیزی می بینم از خودم از خودی فراتر از من و من ! و آن رقصی است در پهنای افق ! رقصی به غایت جمعی که از هیچ نقطه تنهایی برنیاید ! رقصی شاید در ستایش زندگی آن هنگام که  مرگ بر بال تیزرویش خود را به تمامی بر ما می افکند و ما نقطه ها در برابرش می رقصیم و می رقصیم و با رقص مان به او از ما بودن مان می گوییم و من از خودم می پرسم کدام نقطه می تواند در برابر مرگ اینچنین تاب رقصی باشکوه را داشته باشد اگر در جمع دیگر نقطه ها نباشد ؟

و اینجا که ادامه زیستنم در گرو چنین با هم بودنی است از خودم می پرسم من کیست؟ آیا من من است یا من ما است ؟ یا ما، من است !؟

 

 

  • سفر آغاز راه

 

سار برای من فقط نام یک پرنده نیست سال هاست که سار برای من دربرگیرنده مفهومی است که در حال ساخت معنایی در درون و برون من است سار علاوه بر همه سار بودن هایش برای من سرواژه های :« سفر آغار راه » است .

و این سفر سفری است هم در درون و هم در بیرون از من ! سفری که در مسیرش بسیار ایده ها متولد شدند و توشه گشتند و بسیاری دیگر مردند و به خاک نشستند و پرواز همچنان ادامه دارد.

از جمله این توشه ها ایده راه‌اندازی مدرسه‌ای است بر پایه سفر، اینکه محتواها و مفاهیم و فرهنگ آموزش نه بر اساس یکجانشینی که بر اساس در سفر بودن در کوچ بودن طراحی و اجرا شود که در این زمینه مدت هاست مشغول مطالعه و آموختن و  اندیشیدن و ثبت نتایج و افکار و تجربه هایی هستم.

 

  • رقص سارها  : Murmuration : وقتی فاصله، حرکت را ممکن می‌کند

برای تماشای فیلم حرکت دسته جمعی روی عکس کلیک کنید

پروازهای دسته‌جمعی سارها، یا murmuration، در نگاه نخست شبیه یک حرکت هماهنگِ واحد به نظر می‌رسند؛ گویی گله یک بدن واحد است که شکل عوض می‌کند. اما بررسی‌های تجربی نشان می‌دهد که این هماهنگی نه از راه فرمان مرکزی شکل می‌گیرد و نه از آگاهی کل‌نگر هر پرنده از کل گله. هر سار تنها به رفتار تعداد محدودی از همسایگان نزدیک خود توجه می‌کند—معمولاً شش تا هفت پرنده—و واکنش‌هایش بر پایهٔ همین میدان ادراکی محلی شکل می‌گیرد.

  

برای دسترسی به منبع تصویر روی آن کلیک کنید

در این میدان، سه قاعدهٔ ساده عمل می‌کند: هم‌راستایی، انسجام و جدایی. دو قاعدهٔ نخست معمولاً راحت‌تر فهمیده می‌شوند: هم‌راستایی باعث می‌شود جهت حرکت پرندگان به هم نزدیک شود و انسجام، گله را از پراکندگی حفظ می‌کند. اما قاعدهٔ سوم—جدایی—کمتر به چشم می‌آید، در حالی که نقشی تعیین‌کننده دارد. جدایی به این معناست که اگر فاصلهٔ میان دو پرنده بیش از حد کم شود، هرکدام مسیر یا سرعت خود را اندکی اصلاح می‌کند تا از برخورد جلوگیری شود.

این اصلاح‌ها بسیار کوچک‌اند و به‌صورت محلی رخ می‌دهند، اما پیامدشان در مقیاس گله چشمگیر است. بدون قاعدهٔ جدایی، نیروهای ناشی از انسجام و هم‌راستایی باعث می‌شوند گله به توده‌ای متراکم بدل شود که توان واکنش سریع و انعطاف‌پذیر را از دست می‌دهد. وجود یک حداقل فاصلهٔ پویا، به گله اجازه می‌دهد هم فشرده بماند و هم سیال باشد؛ بتواند در لحظه منقبض شود، باز شود، موج بسازد و شکل عوض کند، بی‌آنکه دچار آشفتگی یا برخورد شود.

برای دسترسی به منبع تصویر روی آن کلیک کنید

از این منظر، murmurations نه فقط حاصلِ نزدیکی پرندگان، بلکه نتیجهٔ تنظیم مداوم فاصله‌هاست. فاصله در اینجا نشانهٔ گسست نیست، بلکه بخشی از سازوکار هماهنگی است. اطلاعات مربوط به تغییر جهت یا سرعت، از طریق همین تنظیم‌های ظریف فاصله منتقل می‌شود و در کسری از ثانیه در کل گله پخش می‌گردد. به‌ویژه در حضور شکارچی، این حساسیت به فاصله‌ها افزایش می‌یابد و باعث می‌شود الگوهای حرکتی پیچیده‌تری شکل بگیرد؛ الگوهایی که تشخیص هدف منفرد را برای شکارچی دشوار می‌کنند.

همین ویژگی‌ها باعث شده murmuration به الگویی مهم برای پژوهش‌های میان‌رشته‌ای تبدیل شود. در سال‌های اخیر، رفتار سارها مبنای طراحی الگوریتم‌های پرواز گروهی پهپادها قرار گرفته است. در این سامانه‌ها نیز، قاعدهٔ جدایی نقشی اساسی دارد: هر پهپاد باید فاصلهٔ امن خود را حفظ کند تا از برخورد جلوگیری شود، اما این فاصله نباید آن‌قدر زیاد باشد که انسجام گروه از بین برود. نتایج شبیه‌سازی‌ها نشان می‌دهد که بدون این قاعدهٔ فاصله‌گذار، حتی پیچیده‌ترین الگوریتم‌های هماهنگی هم در محیط‌های متراکم یا پویا ناکارآمد می‌شوند.

به این ترتیب، murmuration نشان می‌دهند که حرکت جمعیِ پایدار نه از حذف فاصله، بلکه از دقیق‌کردن آن به‌وجود می‌آید. آنچه در آسمان دیده می‌شود—این تغییر شکل‌های نرم و پیوسته—بر بستری از فاصله‌های تنظیم‌شده شکل می‌گیرد؛ فاصله‌هایی که اجازه می‌دهند هم حرکت حفظ شود و هم جمع از هم نپاشد. شاید به همین دلیل است که  murmuration  بیش از آن‌که نمایش نزدیکی باشند، نمایش تعادل میان نزدیکی و فاصله‌اند.

از این زاویه،murmuration  را می‌توان نه فقط به‌عنوان یک پدیدهٔ حرکتی، بلکه به‌مثابه نظمی ریتمیک دید. همان‌طور که در موسیقی، آنچه شنیده می‌شود تنها نت‌ها نیست، بلکه فاصلهٔ میان نت‌هاست که امکان تشخیص، تکرار و ریتم را فراهم می‌کند، در حرکت جمعی سارها نیز فاصله‌ها نقش مشابهی دارند. اگر نت‌ها بی‌وقفه و بدون مکث دنبال هم بیایند، موسیقی به نویز بدل می‌شود؛ و اگر پرندگان بدون تنظیم فاصله به هم نزدیک شوند، رقص جمعی فرو می‌ریزد. سکوت در موسیقی و جدایی در murmurations، هر دو عناصر منفی یا فقدان نیستند، بلکه اجزای سازندهٔ نظم‌اند.

همین منطق را می‌توان در روابط انسانی نیز دید. تداوم رابطه نه با حذف فاصله، بلکه با تنظیم آن ممکن می‌شود. نزدیکیِ بی‌مرز، همان‌قدر رابطه را فرسوده می‌کند که دوریِ افراطی. آنچه امکانِ هم‌زیستیِ پایدار را فراهم می‌آورد، فاصله‌ای است که اجازه می‌دهد دیگری دیده شود، واکنش معنا پیدا کند و حرکت ادامه یابد. به این معنا،murmurations فقط پدیده‌ای زیستی نیستند؛ بلکه نمونه‌ای دقیق از این واقعیت‌اند که حیات—در بدن‌ها، در صداها و در رابطه‌ها—بر فاصله‌هایی استوار است که اگرچه نامرئی‌اند، اما تعیین‌کننده‌اند.

 

 

اصطلاحات فنی

  • Murmuration : پروازهای هماهنگ و بزرگ سارها با الگوهای پویا و بدون رهبر
  • Topological interaction  : تعامل بر اساس تعداد همسایه‌ها، نه فاصلهٔ ثابت
  • Alignment  : هم‌راستایی: هماهنگ‌سازی جهت حرکت با همسایگان
  • Cohesion  : انسجامحفظ نزدیکی به گروه
  • Separation : جداییجلوگیری از برخورد
  • Emergent behavior : رفتاری که از قواعد سادهٔ محلی پدید می‌آید، بدون کنترل مرکزی
  • Bio-inspired algorithms : الگوریتم‌هایی الهام‌گرفته از سامانه‌های زنده

 

منابع پیشنهادی :

Goodenough et al. (2017)
Birds of a feather flock together: Insights into starling murmuration behaviour revealed using citizen science.

 

 

Wu et al. (2022)

Starling-Behavior-Inspired Flocking Control of Fixed-Wing Unmanned Aerial Vehicle Swarm in Complex Environments with Dynamic Obstacles

 

  • خانواده سارها

  سارها از تیره گنجشک سانان هستند و خانواده آن ها تحت عنوان Sturnidae در دنیا شناخته می شوند.

گونه های متعددی از سارها در جاهای مختلف کره زمین زندگی می کنند در سرزمین ایران چهار نوع سار مشاهده شده‌اند که شامل : سار صورتی – سار معمولی – سار تاج سیاه – مینا می باشد که در ادامه بیشتر معرفی می شوند .

در کتاب «راهنمای میدانی پرندگان ایران» آمده است که  :

«سارها پرندگانی اجتماعی هستند با نوک بلند و باریک و دم کوتاه، پروازشان سریع و مستقیم است . نر و ماده هم شکل هستند . زیستگاه سار معمولی و مینا  شامل مناطق مسکونی، باغ ها، اراضی بایر و زراعی است . سار صورتی زیستگاه کمی متفاوت دارد که شامل کشتزار، صخره های کوهستانی و گاهی بیابان است . برای شناسایی سارها باید دانست که در زمستان و تابستان دارای پوشش های متفاوتی هستند . مینا را موقع پرواز می توان از لکه سفید داخل بال شناخت و سار صورتی را نمی توان با پرنده دیگری اشتباه گرفت. »

نکته : در معرفی هر کدام از سارها از تصاویر کتاب راهنمای پرندگان استفاده شده است و از آنجا که در این تصاویر نویسنده از علائمی استفاده کرده که ممکن است مخاطب این متن با آن آشنایی نداشته باشد در انتهای همین متن تحت عنوان پیوست صفحاتی از همان کتاب قرار گرفته که آن علائم را توضیح می دهد.

 

  • سار صورتی : Sturnus roses  - Rose-coloured starling

تصویر از کتاب راهنمای میدانی پرندگان ایران اثر فرید مبصر

 

برای آشنایی بیشتر با سار صورتی می توان وارد لینک :

https://www.iranianbirdingclub.com/kinds.asp?id=265

 از باشگاه پرنده‌نگری ایرانیان شد.

همچنین روی وبسایت birds of the world  عکس و فیلم و صدا از این پرنده به وفور یافت می شود کافی است نام علمی آن را در سایت مذکور جستجو کنید.

 

  •  سار معمولی : Sturnus vulgarisCommon starling

تصویر از کتاب راهنمای میدانی پرندگان ایران اثر فرید مبصر

 

تصویر از  صفحه اینستاگرامی starling0033

 

ویژگی

نر

ماده

پایهٔ منقار (بهار)

آبی

     صورتی/بنفش

درخشندگی پرها

         بیشتر

کمتر

آواز

    پیچیده و فعال

        محدودتر

اندازه

   کمی بزرگ‌تر

  کمی کوچک‌تر

 

 

برای آشنایی بیشتر با سار معمولی  می توان وارد لینک :

https://www.iranianbirdingclub.com/kinds.asp?id=266

از باشگاه پرنده‌نگری ایرانیان شد.

همچنین روی وبسایت birds of the world  عکس و فیلم و صدا از این پرنده به وفور یافت می شود کافی است نام علمی آن را در سایت مذکور جستجو کنید.

 

 

  • سار تاج سیاه : Sturnia pagodarum  - Brahminy starling

تصویر از کتاب راهنمای میدانی پرندگان ایران اثر فرید مبصر

رای آشنایی بیشتر با سار تاج سیاه می توان وارد لینک :

https://www.iranianbirdingclub.com/kinds.asp?id=264

از باشگاه پرنده‌نگری ایرانیان شد.

همچنین روی وبسایت birds of the world  عکس و فیلم و صدا از این پرنده به وفور یافت می شود کافی است نام علمی آن را در سایت مذکور جستجو کنید.

 

  • مینا : Acridotheres tristis  -  Common Myna

 

تصویر از کتاب راهنمای میدانی پرندگان ایران اثر فرید مبصر

برای آشنایی بیشتر با مینا می توان وارد لینک :

https://www.iranianbirdingclub.com/kinds.asp?id=539

از باشگاه پرنده‌نگری ایرانیان شد.

همچنین روی وبسایت birds of the world  عکس و فیلم و صدا از این پرنده به وفور یافت می شود کافی است نام علمی آن را در سایت مذکور جستجو کنید.

نکته درباره مینا : روی سایت باشگاه پرنده نگری دو گونه مینا ثبت شده است یکی تحت عنوان مینای معمولی که در بالا معرفی شد و یکی تحت عنوان مینای خاکستری با نام علمی Acridotheres ginginianus که توضیحی در صفحه اش وجود نداشت به جز یک تصویر که در سال 1403 در گرگیج بلوچستان از آن ثبت شده است .

و ساری که تا کنون فقط یک بار در دی ماه سال 1399 در بندر لنگه مشاهده شده و در فهرست پرندگان تایید نشده قرار دارد و نامش هست :

سار دم بلوطی :  Sturnia malabarica - Chestnut-tailed Starling

برای خواندن گزارش مربوط به این مشاهده می توانید وارد لینک :

https://www.iranianbirdingclub.com/content/?id=25483

از سایت باشگاه پرندگان ایران شد.

 

 

  • وقتی سارها خبر می‌آورند: نقش یک پرندهٔ جمعی در آشکار کردن زخم‌های اکولوژیک

سارها (Sturnus vulgaris) پرندگانی اجتماعی، سازگار و همه‌چیزخوار هستند که اغلب در نزدیکی انسان، شهرها، زمین‌های کشاورزی و حتی مراکز دفن زباله زندگی می‌کنند. همین ویژگی‌ها باعث شده که سارها نقش مهمی در ارتباطات اکولوژیکی داشته باشند؛ یعنی در پیوند میان خاک، حشرات، پرندگان، شکارچیان و حتی انسان.

از یک سو، سارها با خوردن حشرات، لاروها و بی‌مهرگان خاکزی می‌توانند در برخی شرایط به کاهش جمعیت آفات کمک کنند و نوعی خدمت اکوسیستمی ارائه دهند. این نقش به‌ویژه در فصل زادآوری و در محیط‌های کشاورزی یا دامداری بیشتر دیده می‌شود.

اما از سوی دیگر، همین رفتار تغذیه‌ای باعث می‌شود سارها مواد آلایندهٔ پایدار موجود در محیط—مانند بازدارنده‌های شعلهرا وارد بدن خود کنند. این مواد در بدن سار تجزیه نمی‌شوند، بلکه در بافت‌ها انباشته شده و از طریق تخم‌ها به نسل بعد منتقل می‌شوند یا از راه شکار شدن، به سطوح بالاتر زنجیرهٔ غذایی می‌رسند.

به همین دلیل، سارها در بسیاری از پژوهش‌های علمی به‌عنوان شاخص زیستی استفاده می‌شوند: یعنی با بررسی بدن یا تخم آن‌ها می‌توان به وضعیت آلودگی محیط پی برد. وقتی تخم سار آلوده است، این فقط مشکل یک پرنده نیست؛ نشانه‌ای است از اینکه خاک، زنجیرهٔ غذایی و نهایتاً سلامت انسان نیز در معرض خطر قرار دارد.

در نتیجه، سارها نه «قهرمانان کنترل آفات» هستند و نه «آفت‌های مزاحم» به‌خودیِ خود؛ بلکه آینهٔ تعادل یا بی‌تعادلی اکوسیستم‌های انسان‌ساخت‌اند. حضور، رفتار و وضعیت زیستی آن‌ها اطلاعات ارزشمندی دربارهٔ پیامدهای مصرف، دفع زباله و مدیریت نادرست مواد شیمیایی به ما می‌دهد.

کلیدواژه‌ها

  1. شاخص زیستی
    گونه‌ای زنده که وضعیت آن بازتابی از کیفیت محیط زیست است.
    Bioindicator
  2. زیست‌انباشت
    تجمع تدریجی مواد شیمیایی پایدار در بدن یک موجود زنده.
    Bioaccumulation
  3. زیست‌تقویت
    افزایش غلظت آلاینده‌ها در سطوح بالاتر زنجیرهٔ غذایی.
    Biomagnification
  4. بازدارنده‌های شعله
    مواد شیمیایی افزوده‌شده به محصولات برای کاهش آتش‌گیری، که اغلب پایدار و سمی‌اند.
    Flame Retardants (FRs)
    (
    مانند: PBDEs – Polybrominated Diphenyl Ethers)
  5. خدمت اکوسیستمی
    منافعی که جانداران و اکوسیستم‌ها برای انسان فراهم می‌کنند (مثل کنترل آفات).
    Ecosystem Services
  6. زنجیرهٔ غذایی
    مسیر انتقال انرژی و مواد از تولیدکنندگان به مصرف‌کنندگان.
    Food Chain
  7. انتقال بین‌نسلی آلودگی
    انتقال آلاینده‌ها از والد به جنین یا تخم.
    Maternal Transfer / Transgenerational Transfer

ارجاعات علمی

  1. Chen et al., 2013
    European Starlings (Sturnus vulgaris) Suggest That Landfills Are an Important Source of Bioaccumulative Flame Retardants to Canadian Terrestrial Ecosystems
    Environmental Science & Technology, American Chemical Society.
    استفاده از سارها به‌عنوان شاخص زیستی آلودگی ناشی از دفن‌گاه‌ها.

 

 

 

  • ساری که موتسارت به آن گوش داد

     

 

در سال ۱۷۸۴، ولفگانگ آمادئوس موتسارت، آهنگساز بیست‌وهشت‌ساله‌ای که در اوج خلاقیت هنری خود در وین زندگی می‌کرد، در دفترچهٔ مخارج روزانه‌اش یادداشتی کوتاه ثبت کرد: «برای سار — ۳۴ کرویتسر». این جملهٔ ساده، که در نگاه اول چیزی بیش از یک خرید روزمره به نظر نمی‌رسد، بعدها به یکی از شگفت‌انگیزترین پیوندهای میان موسیقی، طبیعت و تخیل انسانی بدل شد.

چندی پیش از این خرید، موتسارت کنسرتوی پیانوی شمارهٔ ۱۷ خود (K.453) را نوشته بود. به روایت اسناد تاریخی، ساری که او خرید، قادر بود تم اصلی موومان سوم این کنسرتو را بخواند—اما نه کاملاً درست. پرنده یک نت را اندکی تغییر می‌داد. موتسارت این «اشتباه» را نه به‌عنوان نقص، بلکه با کنجکاوی و شوخ‌طبعی ثبت کرد؛ گویی با نوعی بداهه‌پردازی موسیقایی از سوی یک موجود غیرانسانی روبه‌رو شده باشد.

سار حدود سه سال با موتسارت زندگی کرد. وقتی در سال ۱۷۸۷ مُرد، موتسارت برایش مراسم خاکسپاری گرفت و شعری طنزآمیز–اندوهگین نوشت؛ رفتاری که حتی در میان نزدیکانش هم عجیب تلقی می‌شد. این واکنش نشان می‌دهد که سار برای موتسارت فقط یک حیوان خانگی نبود، بلکه موجودی بود که صدا، بازی، و خلاقیت را به شکلی غیرمنتظره به زندگی او آورده بود.

کتاب Mozart’s Starling نوشتهٔ لیاندا لین هاوپت، با تکیه بر همین ماجرای مستند، نشان می‌دهد که چگونه سار—پرنده‌ای که امروز اغلب به‌عنوان گونه‌ای مهاجم یا مزاحم شناخته می‌شود—می‌تواند ما را وادار کند مرز میان تقلید و آفرینش، میان انسان و دیگر جانداران، و میان فرهنگ و طبیعت را دوباره بیندیشیم. در نگاه این کتاب، آواز سار نه تقلیدی مکانیکی، بلکه شکلی از خلاقیت صوتی است؛ چیزی شبیه آنچه در بداهه‌نوازی موسیقی رخ می‌دهد.

 

 

 

این روایت تاریخی، اگرچه شخصی و کوچک به نظر می‌رسد، در دل خود پرسشی بزرگ دارد: آیا صدا و خلاقیت فقط متعلق به انسان است؟ یا آن‌گونه که سارِ موتسارت نشان می‌دهد، جهان زنده پر از صداهایی است که اگر به آن‌ها گوش بدهیم، می‌توانند نگاه ما به هنر، طبیعت و خودمان را تغییر دهند؟

  

 

  • ساری که از شکسپیر به آمریکا رسید

سار اروپایی، پرنده‌ای که امروز در سراسر آمریکای شمالی دیده می‌شود، نه با کشتی‌های تجاری و نه به‌دنبال برنامه‌ای زیست‌محیطی، بلکه با ادبیات وارد این قاره شد. رد این ماجرا را می‌توان در نمایشنامهٔ Henry IV, Part 1 ویلیام شکسپیر گرفت؛ جایی که هاتسپر، در اوج خشم سیاسی، می‌گوید ساری خواهد گرفت و به او خواهد آموخت که جز نام «مورتیمر» چیزی بر زبان نیاورد—اشاره‌ای روشن به توانایی سارها در تقلید صدا و تکرار لجوجانهٔ کلمات. این جمله، که در متن نمایشنامه صرفاً استعاره‌ای نمایشی است، قرن‌ها بعد الهام‌بخش تصمیمی شد که پیامدهایش از صحنهٔ تئاتر فراتر رفت.

در اواخر قرن نوزدهم، مردی آمریکایی به نام یوجین شیفلین، عضو انجمن سازگارسازی آمریکایی، بر این باور بود که تمام پرندگانی که شکسپیر در آثارش نام برده باید در طبیعت آمریکا نیز حضور داشته باشند. این انجمن با نگاهی رمانتیک و اروپامحور می‌کوشید گونه‌های جانوری قارهٔ قدیم را به دنیای جدید منتقل کند، بی‌آنکه پیامدهای اکولوژیک چنین کاری را به‌درستی بشناسد. شیفلین در سال‌های ۱۸۹۰ و ۱۸۹۱ حدود شصت تا صد سار اروپایی را در پارک مرکزی نیویورک رها کرد؛ اقدامی که برخلاف تلاش‌های پیشین، این‌بار موفق بود.

سارها ماندند، تکثیر شدند و به‌سرعت گسترش یافتند. کمتر از یک قرن بعد، جمعیت آن‌ها به بیش از دویست میلیون رسید و تقریباً سراسر آمریکای شمالی را دربر گرفت. این پرندهٔ سازگار و اجتماعی به یکی از شاخص‌ترین گونه‌های مهاجم تبدیل شد: با پرندگان بومیِ لانه‌حفره‌ای رقابت کرد، در کشاورزی و شهرها مسئله آفرید و هم‌زمان به یکی از پرمطالعه‌ترین گونه‌ها در علوم رفتارشناسی و زیست‌شناسی بدل شد. سارها نه «اشتباه سادهٔ یک فرد» بودند و نه صرفاً قربانی شرایط؛ آن‌ها محصول پیوند خیال فرهنگی با کنش عملی بودند.

داستان سارهای شکسپیری یادآور این نکته است که ادبیات، استعاره و رؤیا، وقتی به اجرا درمی‌آیند، می‌توانند زیست‌بوم‌ها را دگرگون کنند. گاهی یک جمله، اگر جدی گرفته شود، می‌تواند مسیر پرواز یک قاره را تغییر دهد.

 

توضیحات :

در نمایشنامهٔ Henry IV, Part 1، جملهٔ معروف دربارهٔ سار را هری پرسی مشهور به هاتسپر (Hotspur) می‌گوید؛ اشراف‌زاده‌ای جنگجو، تندخو و سرکش که از وفاداری به تاج‌وتخت فاصله گرفته و به‌تدریج در برابر پادشاه می‌ایستد. هاتسپر نمایندهٔ نسلی است که احساس می‌کند قدرت سیاسی به ناحق از آن‌ها گرفته شده و به دست کسانی افتاده که شایستگی‌اش را ندارند.

مورتیمرکه نامش در این جمله تکرار می‌شود—شخصیتی تاریخی است با جایگاهی بسیار حساس. او یکی از مدعیان اصلی تاج‌وتخت انگلستان بود و از نظر تبار خونی، حتی ادعایی مشروع‌تر از خود هنری چهارم داشت. مورتیمر پس از شکست در جنگ و اسارت نزد ولزی‌ها، از صحنهٔ قدرت کنار گذاشته شد، اما نامش همچنان بارِ تهدید داشت؛ نامی که می‌توانست مشروعیت پادشاه را زیر سؤال ببرد.

به همین دلیل، در فضای سیاسی نمایشنامه، نام مورتیمر عملاً ممنوعه است. هنری چهارم نمی‌خواهد این نام بر زبان‌ها بیفتد، زیرا هر بار که گفته شود، یادآور ادعایی خاموش اما خطرناک است. در چنین زمینه‌ای است که هاتسپر، از سر خشم و طعنه، می‌گوید ساری خواهد داشت که فقط «مورتیمر» را بر زبان بیاورد؛ کنایه‌ای تند به سانسور سیاسی و سرکوب نام‌ها، و هم‌زمان استفاده‌ای هوشمندانه از شهرت سار به تقلید صدا و تکرار بی‌وقفه.

در نتیجه، سار در این جمله فقط یک پرنده نیست؛ ابزارِ خیالینِ مقاومت است. پرنده‌ای که اگر تعلیم ببیند، می‌تواند آنچه را قدرت می‌خواهد خاموش بماند، مدام تکرار کند. شکسپیر با یک تصویر ساده، رابطهٔ میان صدا، قدرت و حافظهٔ جمعی را به نمایش می‌گذارد—رابطه‌ای که قرن‌ها بعد، به شکلی غیرمنتظره، از صحنهٔ تئاتر به زیست‌بوم واقعی آمریکا راه پیدا کرد

نقل‌قول از شکسپیر

William Shakespeare, Henry IV, Part 1, Act I, Scene III

متن انگلیسی:

“I’ll have a starling shall be taught to speak nothing but Mortimer,
And give it him to keep his anger still in motion.”

یکی از نخستین روایت‌های جامع دربارهٔ سارها در آمریکای شمالی را Wilfred S. Bronson در کتاب Starlings (1948) ارائه می‌کند؛ اثری که رفتار جمعی سارها را نه‌فقط به‌عنوان موضوعی زیستی، بلکه به‌مثابه پدیده‌ای اجتماعی و فرهنگی بررسی می‌کند.

Bronson بارها به این برمی‌گردد که:

ما از سارها ناراحت می‌شویم، چون آن‌ها بیش از حد شبیه خودِ ما هستند:
اجتماعی، پرجمعیت، سازگار، و بی‌اعتنا به مرزهای دلخواه انسان.

 

 پی نوشت یک : پژوهشی که درباره سار در اینجا قرار گرفته است سر آغازش از شرکت در دوره پرنده نگری شکل گرفت جایی که معلم دوره آقای پرویز بختیاری گفت هر کسی درباره یک پرنده تحقیق کند و ارائه بدهد . من هم چون به سار بنابر دلایلی که در بخش سفر آغاز راه است به سارها علاقه مند بودم و درباره شان کنجکاو این تمرین فرصتی شد که با سار بیشتر آشنا شوم و پرسش های زیادی برایم شکل گرفت . از اینکه در این کلاس چنین فرصتی برایم ایجاد شد قدردان معلم دوره و برگزار کنندگان هستم. 

پی نوشت دو : تصویری که در ابتدای متن قرار گرفته است محصول کار گروهی است ! که اعضای این گروه شامل من و عکس های دو عکاس و هوش مصنوعی است . 

که ردپای عکاسش را می توانید اینجا دنبال کنید : 

https://search.macaulaylibrary.org/catalog?taxonCode=eursta&mediaType=photo&sort=rating_rank_desc

که ردپای عکاس این عکس هم می توانید اینجا دنبال کنید :

https://search.macaulaylibrary.org/catalog?taxonCode=eursta&mediaType=photo&sort=rating_rank_desc

 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

در جست و جوی تماشای پرواز شماره یک

یادداشت عکس : گرفتن این صحنه خیلی بهم چسبید به ویژه این انعکاس شکسته پرواز در آب ! انقدر چسبید که برای دیدن و گرفتن دوباره این صحنه سفری دیگر خواهم رفت . برای دیدن چندباره این صحنه ! اینکه از از روی آب بر می خیزد و در جهشی سریع گویی به انعکاس شکسته خود در آب وارد می شود و غذایش را صید می کند ! برای من این صحنه شاعرانگی جذابی درونش هست

 - کاکایی سر سیاه در پاییز - شانزده آذر هزارو چهارصد و چهار

 

ردپایی از مشاهداتم از پرنده هـا
تاریخ : یکشنبه ۱۶ آذرماه ۱۴۰۴
جای : دریاچه چیتگر
همراهان : لیلی، میثم، فرهاد

در راستای : فعالیت های کلاس پرنده نگری که پوسترش را در انتهای پست قرار داده ام.

نگاهی سریع به پرندگانی که دیدم : 

- مرغ مینا
- دم جنبانک ابلق
- کاکائی سر سیاه

- کفترچاهی
- کلاغ ابلق
- اگرت کوچک
- باکلان
- اردک کله سبز نر
- اردک کله سبز  ماده
- سار
- کلاغ سیاه
- حواصیل خاکستری

و شرح ماجرای این دیدار ها : 

برای اینکه به موقع به قرار برسم از شب قبل رفتم خانه دوست مستقر شدم و صبح زود هم دوستی من را رساند که بسی چسبید .
در همان ابتدای ورود دسته ای پرنده روی آسمان دیدم که زیر بال هایشان سپید بود و به نظرم بسیار زیبا آمدند کمی دنبالشان رفتم تا یک جایی بنشینند و با کمال تعجب دیدم مرغ مینا است !
من بسیار مرغ مینا تا این موقع دیده بودم ولی مرغ های مینا در دسته و با همدیگر و همینطور در حال پرواز ندیده بودم !
برای خودم این ملاقات نو با آشنایی قدیمی خیلی دل انگیز بود .
همینطور مشغول لذت بردن از این دیدار بودم که یکدفعه یک پرواز بانمک دیدم ، یک پرنده کوچک که خیلی تیز می رفت جلو ، بعد بالش باز می کرد کند می شد و دوباره تیز می رفت جلو و بعد بالش باز می کرد کند می شد ! حرکتش من یاد کد مورس - . -. خط نقطه انداخت ! دنبالش کردم ببینم می توانم بفهمم چیست که دیدم ای دل غافل ایشان هم آشنا هستند دم‌جنبانک ابلق ! ایشان را هم من تا الان نشسته کنار رود و ... دیده بودم در حال پرواز ندیده بودم این هم خیلی چسبید .(۱)
به مسیر ادامه می دادم و کمی گیج بودم که چرا ساحل مورد نظر پیدا نمی کنم و از خودم می پرسیدم چرا هیچ جا تابلویی نمی بینم که مثلا ساحل فلان ، فلان طرف است !
همین طور که می رفتم به نرده های دور دریاچه رسیدم و با یک عالمه پرنده که روی آب نشسته بودند روبه رو شدم صحنه جذابی بود به نظرم آمد کاکایی هستند ازش عکس انداختم و در اینترنت هم سرچ کردم دیدم بله کاکائی است .
همانجا دقایقی با کاکائی ها خلوت کردم و از دیدن پروازش و یهو در آب رفتنش کیف بردم
برای رسیدن به ساحل از نگهبان کمک گرفتم و راه ادامه دادم که نرسیده به ساحل یک پرنده سفید به نسبت بزرگ دیدم !
با نوک زرد بلند و پاهای بلند و گردنی دراز ! گفتم احتمالا اگرت است حالا چه اگرتی نمی دانم که یهو پرید و چقدر پروازش از آن فاصله نزدیک زیبا بود !رفت پشت دیواره ای نشست و من هم یک دل سیر نگاهش کردم ، او نشسته بود که من راه ادامه  را دادم
و رسیدم به ساحلی که فکر می کردم محل قرار است ، خورشید کامل بالا نیامده بوده و در آن هوای تاریک روشن تعداد  زیادی حداقل پنجاه کاکائی در ساحل بودند و با هم سر و صدا می کردند و در آب شیرجه می زدند و بعضی ها با یک پای شان خیلی جدی سرشان می خاراندند که خیلی بانمک بود !
یکی از رفتار هایی ازشون که برام جلب توجه می کرد اینکه انگار با پایشان زیر آب را می جوریدند برای پیدا کردن چیزی که این هم خیلی با نمک بود .
یک جایی کلاغ های ابلق هم وارد صحنه شدند یک نیمچه درگیری بین کلاغ ها و یکی از کاکایی ها اتفاق افتاد آن هم از نوع هوایی ! توی هوا دنبال هم می کردند به ویژه انگار کاکایی می خواست کلاغ از میدان دور کند ولی دو تا کلاغ انگار از هم حمایت می کردند ! بالاخره یکجور بی خیال شدند هر دو طرف دعوی !
جالب بود برایم که در ساحل تعداد زیادی هم کفتر چاهی می دیدم که در فاصله نزدیک کاکایی ها  بودند .
علاوه بر این بین کاکایی ها اردک هم بود که بعداً لیلی بهم توضیح داد یک گونه وحشی هم بینشان بود اردک سرسبز نر و ماده که وقتی باهاشون آشنا شدم انگار بیشتر از دیدنشون لذت بردم ، جالب بود که نر و ماده با هم همه جا می رفتند !
یکی از لذت های که در این روز بردم دل دادن به تماشای اردک سر سبز روی آب و ایجاد مثلثی بود که پشتش در آب ایجاد می شد همیشه این صحنه را دوست دارم !
بین کاکایی ها یک پرنده دیگر دیدم که خیلی شبیه اگرت بود ولی منقارش مشکی بود و به نسبت از قبلی کوچکتر که بعداً فهمیدم ایشان اگرت کوچک هستند ! چند باری دیدمش !
بماند که تازه فهمیدم ساحل را اشتباهی ایستاده ام و باید راه را ادامه بدهم دوستان در ساحل دیگری هستند !
اینجا هم کاکایی ها خیلی زیاد بودند
از اینجا به بعد بود که دوستان اضافه شدند .
یک پرنده مشکی نسبتا بزرگ روی آب دیدم که یهو می رفت زیر آب و چند متر آن طرف تر می آمد بالا ! از لیلی درباره اش پرسیدم که  لیلی با ذوق باکلان را به من نشان داد و درباره ماهی خوردنش گفت و من یک جایی در برنامه شانس دیدن ماهی خوردن این دوست عزیز پیدا کردم !
چشمم که به دیدنش عادت کرد دیگه همش می دیدمش ! دورتر از ساحل روی شیب یک دیواره دیدم یک عالمه پرنده سیاه نشسته اند با دوربین نگاه کردم دیدم باکلان هستند و یکی هم آن وسط بالش باز کرده بود که گویی خشک شود !
من تا حالا باکلان ندیده بودم یعنی حداقل توجه نکرده بودم .با دوستان کلی باکلان نگری داشتیم و از زیر آب رفتن و آمدن بیرونش لذت می بردیم .
فرهاد برای مان تعریف کرد که خارج محیط دریاچه یک نیزاری اول صبح رفته بوده و چند تا پرنده دیده بوده که وقتی اسم برد اسم یکی برام کاملا جدید بود به نام چنگر نوک سرخ ! چه بار از فرهاد اسمش پرسیدم ! نامش می پرید از ذهنم !قرار شد بریم سری به نیزار هم بزنیم حدودای ساعت ۱۰ بود .
همینطور که داشتیم می رفتیم سارها را می دیدم که روی زمین بودند و در زیر نور آفتاب رنگ های شان را از میان تاریکی بال های شان نمایش می دادند .
سار برای من بودن جذابی دارد . گویی عینیت بخشیدن به این فکر است که درون تاریکی و سیاهی ، رمز و رازهای بسیاری نهفته است ، گویی فقط روزنه ای نور لازم است تا به کشف آن تاریکی رفت و سار برای من تلالو چنین اندیشه ای است سار برای من خیلی وقت ها پرنده ای است که گوشه ای از آسمان شب پرستاره را با خود به این سو و آن سو می برد. 
بالاخره که دیدن آن همه سار خیلی به من می چسبید و همچنان راه را ادامه دادیم تا نزدیک نیزار رسیدیم که بویی استشمام می شد البته خیلی هم آزار دهنده نبود میثم برای مان از دلیل جمع شدن آب اینجا گفت و از روی بطری های گل آلودی که جمع شده بود به این توجه مان را جلب کرد که احتمالا در یک بازه ای آب سیل گونه ای اینجا آمده است و همچنان باری من سوال شده بود که آب دریاچه چیتگر از کجاست و آن نیزار قصه اش چیست و ... 
بالاخره که در حوالی نیزار صدایی شنیدیم که از نظر من شبیه به صدای قورباغه بود البته ممتد نبود ، بلکه منقطع و تک صدا بود ! که فرهاد گفت این صدای چنگر است !
روی اینترنت چهره این دوست نادیده ام را سرچ کردم که فهمیدم اصلا ندیده امش تا حالا !
همانجا یک پرنده کاملا سیاه از جلوی چشمان مان رد شد که به نظرم کلاغ بود که با فرهاد هم چک کردم او هم نظرش این بود که کلاغ سیاه است .
شروع کردیم دور نیزار زدن که دیدم روی دو تا درخت بی برگ تعدادی سار نشسته اند که برخی شان گویی فیگور عکس گرفته بودند ! من هم ازشان چند تا عکس گرفتم ! حیف که نمی شینند تا بهشان عکس هایشان را نشان بدهم !
چند بار دیگر هم صدای چنگر را شنیدم ولی خودش را ندیدم .
ولی یک عالمه سار دیدم در فیگورهای مختلف .
روی یک شاخه هم یک پرنده کوچولو دیدم که با دوربین که نگاه کردم گنجشک نبود ، فکر کنم  کوچولو تر از گنجشک بود ولی رنگش شبیه گنجشک ماده خانگی بود البته تا حدودی قهوه ای بود .نفهمیدم این کوچولو کیست ! توی کتاب هم کتاب نگاه کردم شبیهش کم نبود ! برای همین نتوانستم تشخیص بدهم .
از نیزار دور شدیم که من و لیلی دوباره برگشتیم سمت دریاچه و لیلی ازم پرسید حواصیل خاکستری دیدی امروز ! گفتم نه !گفت اوناهاش !
و خیلی مزه داد دیدنش ! در یک فاصله از ما تقریبا نزدیک اگرت سفید نشسته بود با دوربین دوچشمی خیلی واضح تر دیده می شد ، البته قیافه اش گویی در این فصل با بهارش خیلی فرق دارد !بالاخره که از دیدنش لذت بردم .
داشتیم با لیلی درباره دریاچه و پرنده ها و معلولینی که برای تفریح و ماهیگیری آمده بودند در بخشی مجزا از دریاچه حرف می زدیم و ابراز خوشحالی از اینکه چه خوب که می آیند برای تفریح و چقدر نظام مدیریتی شهری ما بودن شان را به رسمیت نمی شناسد که یهو با یک
Frigate روبه رو شدیم که همه تلاشش داشت می کرد که حال خوش را از حلقوم ما در بیاورد فقط نمی دانست که ما با فریگیت ها آشنا هستیم و یاد گرفته ایم که حداقل در مواردی که راه دارد چطور برای بقای مان از کنارشان بگذریم !

به عنوان اولین تجربه پرنده نگری از دوره پرنده نگری ، تجربه جذابی برای من بود و دوستش داشتم و دوباره دوست دارم با هم دوره ای هایم به چنین قرارهایی برویم .  در بخشی از گفتگوهایی که با لیلی داشتم صحبت از این شد که وقتی پرنده را چند بار می بینی خیلی بهتر بعدا دوباره تشخیصش می دهی تا وقتی که فقط عکسش را دیده باشی ! لیلی گفت چون وقتی از نزدیک پرنده را میبینی در حقیقت داری رفتارش می بینی و این در عکس نیست . این حرف خیلی به دلم نشست دقیقا نگاه من هم به موجودات در یک کل معموات معنا پیدا می کند اینکه چه رفتاری را کجا ازش می بینی انگار باعث می شود که باهاش آشنا شوی ! حتی بعضی وقت ها مثل آدم ها ممکن است نامش را به یاد نیاری ولی وقتی می بینیش باهاش آشنایی چون یک جایی در یک جهانی از تعامل او را ملاقات کرده ای. 

و

  وقتی برگشتم تو با پرنده ای که ساخته بودی به استقبالم آمدی و گفت این برای تو درست کردم و همدیگر بغل کردیم و پرسیدی عکس هات نشون می دی ؟ 

پرسش هایم :
۱. کاکایی ها همیشه در دریاچه چیتگر هستند ؟
۲. چطور پرنده ها تشخیص می دهند که اینجا یک دریاچه هست ؟ منظورم از بالا می بینند و می آیند پایین ؟
۳. نر و ماده کاکایی یک شکل است یا متفاوت ؟
۴. کاکایی در لغت چه معنی ای دارد ؟
۵. باکلان چقدر می تواند زیر آب بماند و تا چه عمقی می رود ؟
۶. پرنده های که با گروه هستند مثل سارها ، ممکن است گروه را گم کنند ؟ چطوری گروه شان را گم نمی کنند ؟
۷. کاکایی ها و اگرت و کفتر چاهی همه در ساحل دقیقا چه غذایی می خوردند ؟
۸. وقتی فردی به پرنده ها غذا می دهد که دیدیم دو نفری این کار انجام می دادند ! بهترین شکل برای اینکه بهشان بگوییم این کارشان اشتباه است چیست ؟ اساسا این کارشان چه تبعاتی دارد ؟

9. چرا دم جنبانک انقدر دم خود را تکان می دهد ؟

 

 

   

 

  

 

  پی نوشت : 
(۱) . بعدا که سرچ کردم درباره پرواز دم‌جنبانک عکس جالبی دیدم که هر دو حالت حین پرواز که دیده بودم در عکس وجود داشت. 

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

گفت : دو تا پلنگن دنبال آهو

حدود یک ربع پیاده روی های صبح من و تو چه عالمی دارد ! چه ماجراهایی که در همین یک ربع ! پانزده دقیقه گاهی هم کمی کمتر و گاهی هم کمی بیشتر غافل مان را نمی گیرد !

داشتیم درباره برخورد فروشنده که ازش شیرکاکائو خریدی حرف می زدیم از نارضایتی مان و اینکه برای این نارضایتی ها می توانیم چه کارها انجام بدهیم ...

که موقع رد شدن از جوی گفتی : دو تا پلنگن که دنبال آهون ! خیلی هم آرام گفتی فقط با یک لبخند نرم و نازک ! گفتم کجان ! گفتی اوناهاشن ! گفتم نمی بینمشان ! گفتن اوناهاشن بالا این دیوار ! رفتیم عقب تر ! و من یکی از قشنگ ترین صحنه های این شهر دیدم  ! گفتم چه خوب دیدی شون ! خیلی قشنگن ! مرسی نشونم دادی !

گفتم : به نظرت آهون ؟ گفت : آهو نیست ؟! گفتم : نمی دانم ! شاخ داره ! گفت : آهو شاخ نداره ؟! گفتم : نمی دونم !گفتم اون ها به نظرت پلنگن ؟ گفت : نیستن !؟ گفتم نمی دونم ! گفتم برگشتی بیا سر فرصت توی اون کتاب حیات وحش یک نگاهی بیاندازیم ببینیم چی می تونن باشن ! گفت : باشه ! 

رسیدیم به نبش کوچه بعدی به مغازه میوه فروشی کوچکی که بعضی وقت ها سر راه ازش خرید می کنیم مثلا موز یا سیب و ... به فروشنده گفتم سلام , فروشنده در حالی که داشت سبزی های تازه اش را جابه جا می کرد با لبخند جواب داد سلام و تو هم گفتی سلام و او جواب سلام تو را هم  داد , تا ازش گذشتیم گفتی : این فروشنده خوبی بود با حوصله بود میشه بازم ازش خرید کنیم ! ته دلم پر از لبخند بود گفتم آره حتما ! گفت اصلا خیلی مغازه میوه فروشی و تره بار خوب ! همه چی رنگی رنگی و تازه است ! گفتم آره من هم از تره بار خوشم میاد ! 

همو بغل کردیم و خداحافظی کردیم و تو رفتی !

موقع برگشت داشتم به تک تک درخت هایی نگاه می کردم که در این یک ماه گذشته از کنارشان با هم در همین پانزده دقیقه ها رد شدیم و سعی کردیم نگاه کنیم و دنبال پرنده بگردیم .

سی روز پیش من به تو لابه لای شاخه ها گنجشک نشان می دادم و تو امروز به من دو تا پلنگ که دنبال آهون ! باز هم به من نشان بده من به چشم های تو به نگاه تو نیاز دارم  .

 

من بارها از این خیابان گذشته ام بسیاربارها قبل تو ! بی تو ! آدم سر به زیری هم نیستم ! با همه این ها ندیده بودم جریان داشتن این قصه را بر نرده های خانه ای قدیمی و خسته ! 

داشتم به این فکر می کردم به همین زیبایی می شود ردپای آهو و پلنگ را در شهر نشان آدم ها داد و قصه ها بافت و پرسش ها ساخت !

چه بر سر شهر ما آمده که از قصه های اینچنین بافته شده بر زمینه اش چنان خبری نیست ؟ 

کنجکاو شدم بدانم آن آهو و پلنگ که تو دیدی بر ایوان کدام همسایه ها سکنی گزیده اند ! فردا که از جلوشون رد بشیم بهت می گم اگر دوست داشتی تو هم بیا بریم دنبال سرنخ اینکه ساکنان آن خانه که بودند ! 

برای من همراهی و به رسمیت شناختن اصالت مشاهده گری چنین جایگاهی دارد اینکه می تواند نقطه آغازی باشد برای کشف برای جستجوگری برای شناخت برای قصه ساختن و برای ....

 

پی نوشت : کتاب حیات وحش ایران از آن کتاب های جذاب است که می توان با آن بسیار خوش ها گذراند

۰ نظر
هیوا علیزاده

پنجره های یک خانه به نام کتابخانه

نوشته شده در : ۲۱ فروردین ۱۴۰۳

دارم در یک دوره کتابداری شرکت می کنم در خانه کتابدار ، بله یک فکرها و ایده هایی دارم که دلم می خواهد بیشتر در این مقوله مطالعه کنم و از دوستان خانه کتابدار کودک و نوجوان کمک گرفتم و این شد که چند ساعت قرار است کلاس خصوصی بروم نزد یک خانم معلم که شنیدن می داند به نام الهام اسماعیلی که کلی کنارش به من خوش گذشت، ایشان از کتابداران خانه کتابدار هستند که حدود ده سال است در این کتابخانه فعالیت می کنند.

در یک فضای خودمانی و سرشار از تعامل و فرصت پرسشگری و گفتگو در فضای کتابخانه، کلاس مان را پیش بردیم .

یک جایی از صحبت ها ، همانطور که الهام در ضمن گفتگو، مسئولانه حواسش به دفترچه یادداشت‌اش هم بود که نکته ای را جا نگذارد! گفت : در کتابداری یک کتابخانه یکی از چیزهای مهم هدف از آن کتابخانه است ! اینکه قرار است یک کتابخانه چه هدفی را دنبال کند . پرسش قشنگ قابل گفتگویی بود به خصوص که به طور عملی مشغول کار و راه اندازی چند تا کتابخانه هستم یکی کتابخانه بچه های آوا که اگر کلیک کنید وارد کانال تلگرامش می شوید

و یکی هم چند تا کتابخانه کلاسی در یک روستا به همراهی یک آقا معلم در سیستان و بلوچستان که به زودی ازش ردپاهایی خواهم گذاشت

و البته تجربه هایی در سال های قبل از راه اندازی کتابخانه به مدلی که آن موقع دوست داشتم هم در کارنامه کتابخانه سازی دارم ! که ردپایی از یک از آن ها را می توانید در مقاله « دوستی به نامِ کتابخانه ما » ، کلیک و مطالعه کنید.

یک جایی از گفتگوها به الهام از نگاهم به کتابخانه گفتم و وقتی گفتم گویی برای خودم هم دلنشین تر شد و دلم خواست اینجا بنویسم و آن اینکه برای من گویی کتابخانه خانه ای است که مامنی است برای کتاب ها ، محیط زیستی برای کتاب ها ، محیطی که اقتضای خودش را دارد ، خانه ای که معاشرت ها در آن ، حال و هوایش، گویی به این خانه می آید . خانه ای که در و پنجره های اسرار آمیزی دارد ، در و پنجره های این خانه کتاب ها هستند !

                       

بله گویی هر کتابی را که باز می کنی و به خصوص وقتی با طمانینه این گشایش را نظاره می کنی ، ارتباطی ساخته می شود بین تو در این طرف پنجره و در ، با فضای آن طرف !

کتاب این قابلیت را دارد که جهان زیست من را کش بدهد ، به جهانی فراتر از دیوارهای اطرافش ، گویی فرصت دمیدن نسیمی را می دهد یا خرگوشی که یواشکی از لای در بیاید تو ! یا اژدهایی که اگر سرت را بالا ببری می بینی اش ! اجازه می دهد اشک هایت را فرابخوانی ، قهقه هایت را بشنوی ! جهانت کش می آید به وسعت بسیاری از چیزهایی که ندیده ای و حتی قرار نیست ببینی ! به کهکشان به اتم به ماشین زمان و …

چنین خانه ای با چنین در و پنجره های هیجان انگیزی از نظر من حقیقتا جای تماشایی می تواند باشد . پس دلم می خواهد تمرین کنم و یادبگیرم چطور چنین خانه ای می توان برای کتاب ها ساخت . چطور و چه تعاملاتی در این خانه قرار است جاری باشد ؟

 برای چشیدن دنیایی که در پس خیلی از این پنجره ها ، این درها ، این کتاب ها هست ! لازم است هم آوا شد و برای به این هم آوایی رسیدن گاهی لازم است مقدمه چینی کرد، مشاهده گری داشت ،  شاید با بازی شاید با قصه شاید با موسیقی شاید با نمایش شاید با یک گردش ، شاید با بوییدن یک گل ، شاید با خواندن یک نامه و شاید … و در همین ساخت ارتباط است که اتفاق شگرفی می افتد ، قصه ای دیگری ساخته می شود که در فرآیند این ساختن ها جاری است ! برای من این ها شبیه الگوی زنده در قصه های هزار و یک شب است اینکه از درون یک قصه، قصه دیگری زاده می شود و تنها این زاده شدن است و گویی این پویایی در خلق است که بقا را حیات می بخشد ردپاهایی از این تجربه را می توانید هم در کانال تلگرام کتابخانه بچه های آوا و هم در مقاله بالا که معرفی شد ! دنبال کنید. 

الهام من را برد و اتاق قصه خانه کتابدار را نشانم داد ، قبلا هم به این اتاق رفته بودم ، این بار کنار خانم معلمی که لبخندهای شیرین داشت و برق نگاهی که از شنیدن هایش می گفت ، اتاق حال و هوای دیگری داشت و من هم کمی آرام نشستم ! او از تجربه های اتاق قصه گفت از بچه هایی که دراز می کشند تا قصه شان را بشنوند ، از دار قالی کوچک کنج اتاق، از عروسک های اهدایی و از اینکه دنبال قصه گو هستند برای کتابخانه شان ! در لابه لای همین گفتگوها بود که از نقش قصه گویی در پرورش خیال گفتم . چرا که از نظر من خیال پردازی یکی از واقعی ترین ویژگی های انسانی است ، واقعیتی که احتیاج دارد باور داشته باشیم اش و برای رشد دادنش تلاش کنیم. به نظر من اگر دل مان می خواهد خیال های کودکان مان گسترش یابد و تا بزرگسالی بقا یابد منظورم ویژگی خیال پردازی است نه لزوما خود یک خیال ! لازم است کودکان مان و بزرگسالان مان در معرض شنیدن قصه و بازی قرار بگیرند .چرا که این ها همچون بال هایی هستند که پرواز کردن را در جهان خیال امکان پذیر می سازند ، چرا که برای ساخت خیال مان لازم است مهارت خیال پردازی را در خود رشد بدهیم و از نظر من این دو بسیار قدرتمند هستند بماند که تازگی ها به این فکر می کنم که گویی بازی ، قصه ای است که بنابر قواعدی انتخاب می کنیم که در آن زیست کنیم ! یعنی گویی چیزی جدا از هم نیستند و خود این دو چیزی هستند از جنس تفریح ! یعنی گویی آن چیزی که برای تغذیه انسان بودن مان برای ساخت خیال های مان لازم است به آن توجه داشته باشیم خود تفریح است !

برای همین برای من کتابخانه جایی است برای تفریح کردن ، جایی برای فرح و خوشی ، چون قرار است جایی باشد که بال های خیال مان گسترده شود و اینطوری است که برای من کتابخانه محدود نمی شود به محلی برای  نگهداری کتاب به عنوان اشیایی متشکل از کاغذ و تصویر ! کتاب ها را از خانه شان باید برد بیرون که نفس بکشند کنار جوی ، زیر آفتاب در معبر باد ! و همان جاست که تازه سرچشمه کتاب ها رخ می نمایند  طبیعت ،  تعامل ، ارتباط ! و قصه هایی نو شکل می گیرند و ...

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند 

سهراب سپهری

از اینکه حضور در این چند ساعت کلاس کتابداری با رویکرد گفتگو که الهام عزیز فرصت شاخته شدنش را فراهم کرد . باعث شده که امشب شکل و شمایلی از رویای حال و هوای کتابخانه هایی که می خواهم برای زیست شان تلاش کنم در من شکل گرفته است در این حد که توانستم این واژه ها را کنار هم جمع بیاورم، احساس خرسندی از حضور در این کلاس دارم. برم ببینم هفته بعد چه خیال هایی را می توانم آبیاری کنم.

 

این هم یک سوغاتی از کلاس امروز :

 

 

پی نوشت یک : برخورد الهام با پرسش هایم را دوست داشتم می رفت کتاب می آورد تا درباره شان حرف بزنیم ، سوالاتم را یادداشت می کرد که برای شان کاری کند ، کلی کتاب آخر کلاس روی میزمان بود که دانه دانه به جمع مان اضافه شد ، کتاب هایی را با هم ورق زدیم و کیف کردیم .

پی نوشت دو : الهام توضیحاتی درباره نحوه انتخاب کتاب و وجین کردن کتاب های کتابخانه و ارزیابی و .. معرفی چند کتاب درباره کتابداری برایم گفت که اینجا ردپایی از آن را اینجا خواهم گذاشت

 

پی نوشت سه : اگر علاقه مند هستید که یک دوره کتابداری بروید پیشنهاد می کنم اگر امکانش را دارید به خانه کتابدار سر بزنید به خصوص که فرصت کار عملی به شکل کارآموزی هم برای شما فراهم می شود و یادمان باشد :

  • پرسش های تان را در توشه تان بگذارید و با آن ها بروید
  • فرصت مشاهده گری در گوشه کنار کتابخانه را از دست ندهید
  • اجازه بدهید خانم معلم حرف بزند چرا که گفتنی های زیادی دارد که توی شاید هیچ یادداشت و کتابی پیداش نکنید

پی نوشت چهار : ردپاهایی تصویری بیشتری از این تجربه را هم می توان از روی صفحه اینستاگرام @rade.paaaa  دنبال کرد.

۰ نظر
هیوا علیزاده

چرا کتابِ افسانه‌ی عادی بودن ، را دست گرفتم.

چند وقتی هست که دنبال به دست گرفتن یک کتاب هستم ، کتابی که بتوانم در جریان خواندنش ، لابه لای سطرهایش با نویسنده اش حرف بزنم درباره یکسری از پرسش هایی که ذهنم را به خود مشغول کرده است !

درباره این پرسش بنیادی که واقعا چه چیزی لازم است آموخته شود ؟ چه چیزی است که در دوران کودکی تاثیرات ماندگاری را از خود به جای می گذارد که در مسیر زندگی بتوان از آن توشه برداشت ؟ از چه چیزی در دوران کودکی لازم است مراقبت شود ؟ چقدر دوران کودکی در بزرگسالی تاثیر گذار است ؟ … یکسری سوال های گنده و گشاد ! که در این سال ها سرنخ هایی برای پاسخ هایش از لابه لای مطالعات و تجربه هایم به دستم رسیده است و همچنان آن چیز که بیش از هر چیز برایم پررنگ است خود سوال است ! گویی دنبال کشف یک سرنخ از یک سادگی در درون یک پیچیدگی هستم !

البته نه فقط این پرسش ، چرا که این پرسش برای من مدتی است تلفیق شده است با موضوع سلامتی ! سلامتی در ابعاد مختلف تن و ذهن . به ویژه فکر کنم از وقتی وارد چهل سالگی شده ام سرنخ یکسری احوالاتم را چه سرخوشانه چه مملو از ترس و اندوه در کودکی ام و یا تجربه های گذشته زندگی ام می یابم در کیستی مادر و پدرم ، مادر و پدرشان و … در محل زندگی و بازی هایم ، در انتخاب های نوجوانی و جوانی ام ، در زمین خوردن ها و بلند شدن هایم ، در خستگی هایم !

به قول یک معلمی که داشتم یک روزی گفت یکی از منابع مهم مطالعاتی برای شناخت کودکی که معلم آن هستید ، مطالعه کودکی خودتان است . و من به عنوان یک معلم خویش فرما ، تقریبا شاید هر روز با این پرسش ها زندگی می کنم و از جمله افرادی که برای این نوع گفتگوها خیلی وقت ها انتخاب می کنم ، نویسندگان هستند !

این بار هم داشتم می گشتم یک نفر پیدا کنم که باهاش حرف بزنم ، از دوستان پیشنهاد کتاب گرفتم ، در کتابخانه ها جستجویی کردم ، در صفحات اینستاگرامی که کتاب و نویسنده معرفی می کنند ، گشتی زدم که در حین این گشت زدن ها در صفحه نشر میلکان یک ویدئو ، توجه ام را جلب کرد ، صحبت هایی بود از گبور مته ، با همه واژه هایی که در این چند ثانیه به کار برد ارتباط برقرار کردم 

 

 کنجکاو شدم برم یکم بیشتر درباره کتابش و خودش در یوتیوب جستجو کنم .

 

آخرش به این رسیدم که کتاب را می خواهم ببینم کتابی که میلکان تبلیغ کرده بود « افسانه‌ی عادی بودن : تروما، بیماری و درمان در فرهنگ سمی » .

               

              

 

رفتم به کتابفروشی طاقچه سر زدم ، نظرات مردم را درباره کتاب خواندم ، پررنگ ترین چیزی که نوشته بودند عدم رضایت از ترجمه و وجود اشتباهات املایی بود ! رفتم حجم انگلیسی کتاب را نگاه کردم که شاید بتوانم فایل پی دی افش را پیدا کنم که دیدم خوب حجمی دارد و کتاب هم پر است از اصطلاحات تخصصی که احتمالا خسته ام کند ! به خودم گفتم برو کتابفروشی از نزدیک ورقی بزن و چند صفحه بخوان و بعد تصمیم بگیر . چند تا کتابفروشی رفتم که نداشتند که بالاخره در کتابفروشی دماوند با هم روبه رو شدیم ، ولو شدم روی مبل و شروع کردم به خواندن و با چنین سطوری روبه رو شدم : « این واقعیت که میلیون ها نفر یک صدای مشترک دارند به معنای فضیلت داشتن شری که ازش پیروی می کنند نیست. این واقعیت که آن‌ها ایرادهای زیادی دارند باعث نمی شود این ایرادها حقیقت باشند و این واقعیت که یک میلیون نفر یک شکل از آسیب روانی دارند باعث نمی شود این افراد عاقل باشند.

اریک فروم – جامعه‌ی عاقل »

برایم خستگی در بر بود ، پس بیشتر در مبل فرو رفتم و بیشتر خواندم ! در صفحه ۱۵ با این جملات روبه رو شدم : « جور دیگری هم می شود گفت : بیماری های مزمن – خواه فیزیکی خواه روانی – تا حد زیادی عملکرد یا خصوصیت اوضاع [ زندگی ] است . آن ها سهو یا اشتباه این فضا نیستند. در واقع پیامد زندگی ما هستند، نه انحرافی مر موزانه که سر ما ریخته است » دوستش داشتم !

شروع کردم به ورق زدن ، یک ساعتی ساختِ این آشنایی اولیه طول کشید ، آخر سر هم پاشدم و چهارصد و ده هزار تومان کارت کشیدم و یک دوست با خودم بردم خانه !

الان که این متن را می نویسم ، تا دیشب یعنی نوزده فروردین صد صفحه از این کتاب را خوانده ام و حاشیه نویسی هایی برایش انجام دادم و تا الان از همراهی با گبور ماته  در این کتاب خوشحالم . در ضمن حاشیه نویسی ها و پرسش ها و ذوق ها و نمی دانم هایی که برایم در این همراهی شکل می گرفت به دوستانی که ردپاها را دنبال می کنند فکر می کردم و پیش خودم گفتم ردپاهایی از برخی کتاب هایی که می خوانم را با دوستانم آنجا به اشتراک بگذارم ، شاید فضاهای گفتگویی برای عمق بخشیدن به این پرسش ها و درک بیشتر واژه ها ایجاد شود.

این اولین یادداشت از این قرار با خودم است که امیدوارم بتوانم ادامه دار به اشتراک بگذارم .

 

پی نوشت یک : من از ترجمه این کتاب احساس آزرده خاطری ندارم و از طرفی هم این یکی از باورهای من است که به هر حال ترجمه همیشه محکوم است که بخش عمده ای از معنا را در فرآیند از دست بدهد در چنین مواقعی من بیشتر از اینکه از مترجم ناراحت باشم از خودم ناراحت میشم که چرا انگلیسی ام انقدر روان نیست که بتوانم به زبان اصلی چنین اثری را  بخوانم و از مترجم این اثر سپاسگزارم چون اگر ترجمه نکرده بود من این دوست را پیدا نکرده بودم .

 

پی نوشت دو : ردپاهایی از این همراهی ام با این کتاب را روی صفحه اینستاگرام ردپا می توانید دنبال کنید. 

آدرس صفحه هست : Rade.paaaa

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

به آموختنی نیاز داریم که پرواز را به ریشه ها پیوند زند

 

در آخرین ماه یک سال هستیم و قرار است به زودی سالی نو شود ! هر سال ، سال نو می شود ، چه ما باشیم چه ما نباشیم و یک شبی یک جای زندگی ام زیر بارون در  میدان ولیعصر تهران ، فهمیدم  همین کمک می کند که تشخیص دهم که امروز می خواهم چه باشم برای روزهایی که نباشم ! برای روزهایی که زندگی قرار است ادامه بیابد بدون من بدون تو ! 

و از نظر من همین می تواند فلسفه آموزش و پرورش یک جامعه را آبیاری کند ، آموزش و پرورشی که قرار است یار کودکی باشد که طبیعتش رشد است ، آموزش و پرورشی که قرار است در روزهای سرد و تاریک ، چراغ را روشن نگه دارد تا کودکی راه خود را بیابد نه آنکه دست او را بگیرد و به زور ببرد در آن راهی که خود می خواهد ! 

آموزش و پرورشی که قرار است بستر رشد کودکی را با به اشتراک گذاشتن ریشه های یک فرهنگ ، غنی سازد ، آموزش و پرورشی که قرار است به کودکی بگوید تو زیبایی و من مسئول درک این زیبایی هستم تا تو راهت را بیابی . آموزش و پرورشی که قرار است برای کودکی فرصت ارتباط و همیاری را بسازد تا او بارها و بارها به بازکشف خویش برسد و خلق کند آن چیزی را که در هیچ جزو درسی وجود ندارد ! 

آموزش و پرورشی که قرار است به کودکی بگوید تو حق داری بپرسی ، حق داری پرسش هایت را پرواز بدهی، حق داری بدانی که من پاسخ بسیاری از آن ها را نمی دانم . 

این ها مسئولیت آموزش و پرورش رسمی ما است ! همان نوع آموزش و پرورشی که ما نداریم !

در این سال ها در جستجوی یافتن راهی برای مراقبت از احوال کودکی در مسیر آموزش و پروش ، یکی از سرنخ هایی که به دست آورده‌ام، مدلی است تحت عنوان  « 4CS » که تا آنجا که من فهمیده ام در یک فرآیند بازاندیشی درباره آنچه مناسب آموختن در قرن بیست و یک است تدوین شده است . 

« 4CS » به چهار «‌ C » اشاره دارد :

                  

 

اگر کنجکاو هستید که درباره هر یک از این سی ها بدانید می توانید وارد سایتی تحت عنوان « مبارزه برای کودکان » شوید کافی است همینجا کلیک کنید

این را بگویم که چند سالی است که یکی از پارامترهایی که در طراحی تجربه های یادگیری استفاده می کنم همین مدل « 4CS » است که بازخوردهایی که دریافت کرده ام در تداوم استفاده از این مدل برای من تاثیر گذار بوده است . 

در راستای ترویج این مدل یک انیمیشن ساخته شده است که اصلا چند سال پیش من از طریق کشف این انیمیشن بود که با این مدل آشنا شدم و بعد درباره اش بیشتر مطالعه کردم

 

.

 

و اخیرا متوجه شدم که سازنده این انیمیشن ، نویسنده یکی از کتاب هایی است که خیلی دوست دارم ، کتاب « نقطه » :

 

این کتاب را با گنجشک ها در روزگار کرونا به صورت مشارکتی خواندیم که اگر دلتان می خواهد آن خوانش را ببینید و بشنوید کلیک کنید. 

برای آشنایی بیشتر با پیتر اینجا کلیک کنید

دنبال کردن این سرنخ ها من را به سایتی رساند که به صورت تخصصی انیمیشن هایی را برای ترویج چنین مدل یادگیری هایی تهیه و منتشر می کند تحت عنوان  « Flable Vision » . که البته حدس می زنم با فیلترشکن بتوانید بازش کنید. 

در این سایت یکی از بسترهایی که برای ساخت تجربه های یادگیری با رویکرد مدل « 4CS » در نظر گرفته شده است ، استفاده از داستان و قصه است که البته بسته های یادگیری اش را به فروش می رساند ! 

برای من کشف این سرنخ ها که به عنوان یک گنجشک که منشی دفتر اژدهاهادوستان است و سال هاست تلاشش یافتن راهی برای پیوند زدن ریشه ها بر بال های کودکی است و قصه و داستان را مامنی برای این ماجرا می داند ، بسیار دلنشین است. 

پیدا کردن راه پیوند زدن ریشه ها به بال هایی برای پرواز، راهی است سرشار از جستجوگری و خیال پردازی و ساختن و بافتن ، راهی که همفکری و همکاری نیاز دارد ، راهی سخت که با همه سختی هایش من از اینکه در آن گام بر میدارم خوشحالم و شما را به چشیدن منظره های این راه دعوت می کنم . 

۰ نظر
هیوا علیزاده

آموختن مهارت هایی برای آموختن

 آبان سال ۱۳۹۳ بود یعنی ده سال پیش ! که برای اولین بار عبارت « 4RS » را شنیدم از یک پروفسور آموزش به نام Dr Tony Eaude  که از آکسفورد آمده بود ! حالا من چطوری انقدر دقیق تاریخ یادم هست ! چون ردپایش را روی وبلاگ قدیمی ام همان موقع گذاشته بودم ، تو هم بخواهی می توانی اینجا کلیک کنی و سری بهش بزنی . 

همان موقع یکی از سرنخ های مهمی که در آن کارگاه چند روزه به دستم آمد همین « 4RS » بود و البته هست ! که این R به چهار واژه اشاره دارد که درک آن ها و تمرین کردن شان همچون عضله هایی عمل می کند که امر یادگیری را تقویت می بخشد این چهارتا این ها هستند * : 

درباره اینکه هر یک از این R ها چه هستند و چه می کنند حرف های زیادی هست که می توانید با جستجو کردن درباره هر یک اطلاعاتی به دست آورید. 

آن چیز که در بین این R ها از نظر من گرانیگاه ماجر  در امر آموختن است ، واژه Resilience می باشد که ترجمه هایی مانند تاب آوری، انعطاف پذیری و .. برای آن ذکر شده است که البته پیشنهاد من این است برای درک آن معنی از این واژه که من با آن ارتباط بیشتری دارم ویدئو زیر را مشاهده کنید :

 

 

دلیل اینکه به این واژه توجه بیشتری پیدا کردم دوره ای بود که امسال یعنی سال ۱۴۰۲ به مدت چند ماه تحت عنوان « خلاقیت ایرانی برای جهان آینده » شرکت کردم . یکی از عباراتی که راهبران این دوره تکرار می کردند « قرار در بی قراری » بود اینکه گویی مردمی که در سرزمین ایران زیست کرده اند در برابر بی قراری های ذاتی این سرزمین به جای فرار ، قرار را انتخاب کرده اند ! قراری که برای امکان پذیری اش انعطاف پذیری و تاب آوری ای شایسته این زیست بوم را لازم داشته است . از طرفی دیگر یکی دیگر از کلیدواژه های مهم این دوره برای من کلممه « انس » بوده و هست ، اینکه در انس برقرار کردن است که شناخت ایجاد می شود و چیزی که با آن مانوس باشی در تو حس لذت ایجاد می کند حالا این ها را بگذارید کنار هم و کنار جمله ای که در تصویر بالا زیر کلمه Resilience نوشته شده است : 

Enjoy the Feeling of Learning

 اینجاست که ترجیح می دهم فعلا سکوت کنم !

 

* : ترکیب 4RS در موارد متفاوتی مانند محیط زیست ، مارکتینگ و ... نیز وجود دارد که در آن موارد شامل سرواژه های دیگری است. 

۰ نظر
هیوا علیزاده

من و تو یک مبارز هستیم

چند ماه پیش وقتی برای چندمین بار کتاب دشمن را در جمعی می خواندیم ، یک پرسش در ذهنم جان گرفت و آن اینکه : 

تفاوت کلمه های جنگ و مبارزه  در چیست !

بماند که از خیلی وقت پیش هم در حال شخم زدن افکارم برای بازکشف معنای « معلم » بودم و از چندی پیش نیز با یک پادکستی که میزبانش یعنی احسان ایپکچی، واژه ها برایش مهم است، آشنا شده بودم . یک جایی این پرسش ها و جستجوگری ها به هم گره خورد و من یک جرعه نوشیدم از پادکست « می » که به جانم نشست :

                           

برای شنیدن و خواندنش می توانید کلیک کنید

در جایی می گوید : «  مبارزه – به معنای شکوفایی خویشتن و آشکارگی خود است – در این معنا مبارزه ماموریت یکباره و یک روزه و گاه گاهی و حسب غلبه بر غیر نیست بلکه زندگی یعنی مداومت در مبارزه.  » می توانم بگویم این عبارات نقطه عطف اتصال من به معنای مبارزه بود . گویی چیدمان این واژه ها آینه ای شد در برابر اینکه من  کیستم ! در تمام این سال ها گویی در راهی بوده ام از جنس مبارزه .

شنیدن این اپیزود پادکست « می » شبیه این بود که یکی روی شانه هایم زد و گفت : « سلام » . 

گویی قرار است معلمی آن داربستی باشد که کمک کند برای این ابراز، این آشکار شدن چیزی از خود و این داربست از پایه معیوب خواهد بود اگر خودش در راه تلاش برای این شکوفایی برای کشف خویشتن نایستاده باشد !

اینچنین است که یکی از مولفه های تعریف معلمی برای من شد، مبارزه ! سرنخ های دیگری نیز از ویژگی های معلم یافته ام  که به مرور به اشتراک خواهم گذاشت. 

  

 

۰ نظر
هیوا علیزاده

یک چتر زرد ردپای یک همدردی

گویی پسرک در خانه ای که از کودکان بی سرپرست شاید هم بد سرپرست مراقبت می کنند، زندگی می کند. در توضیحات این انیمیشن در جاهای مختلف خوانده ام که بر مبنای یک داستان واقعی ساخته شده است و این باعث شد که بیشتر به این داستان فکر کنم . 

حدود یک سال است که وارد همکاری های کوچکی با یک شبه خانواده شده ام ، در جریان اتفاقات که در آنجا مشاهده می کنم بارها این سوال را از خودم می پرسم : « به عنوان بزرگسال چطور با کودکان مان در این خانه رفتار کنیم ؟ چطور از رفتارهای مان مراقبت کنیم ؟ چطور به عنوان بزرگسال با همدیگر رفتار کنیم ؟ و ... » 

 

در جریان این انیمیشن چند برخورد برای من جلب توجه کرد ، از جمله زمانی بود که آدم بزرگ های آن خانه متوجه شدند که پسر داستان بدون اجازه چتر را برداشته است ، من نمی دانم واقعا در واقعیت این داستان چه اتفاقی افتاده است ! آنچه اینجا مشاهده می شد قابل تامل و گفتگو است . اینکه  آدم بزرگ ها ، فرصت شنیدن کودک و دلیل کارش را آن هم در فضایی بدون تنش ایجاد می کنند و سر آخر نیز چتر به خود پسر داده می شود. 
چتری که گویی با آنچه داستان در دقیقه آخر نشان می دهد گویی چتر زندگی او شده است ! 
این انیمیشن برزیلی که از نظر تصویرسازی باب میل من نیست چون با تصویرسازی های اینچنین سه بعدی و سرشار از رنگ های تند و گویی تاکید بر چشم های بزرگ و رنگی شخصیت ها ! خیلی حس همراهی ندارم . 
یک چیزش خیلی به دلم نشست ، آن هم به نوعی پیرنگ این داستان است که برای من گرانیگاهش روی « همدلی » و « امید » قرار داشت و اینکه چطور « همدلی و شنیدن »  می تواند چنین قدرتمند باشد و در زندگی افراد تاثیر بگذارد.
از نظر من در این جهان بیش از هر چیز به « مهر » و همدردی و همدلی با یکدیگر احتیاج داریم اگر می خواهیم امروز و آینده مان را برای آیندگان مان زیباتر سازیم. 
 
برای مطالعه بیشتر درباره این فیلم از جمله آشنایی با سازندگان و جوایزی که دریافت کرده است ، می توانید وارد لینک زیر شوید :
 
 
 
۰ نظر
هیوا علیزاده

جامعه ای نوجوان


قبل از خواندن  ادامه یادداشت لطفا به زیبایی این واژه با طمانینه بیاندیشیم واژه « نوجوان » 

از نظر من جامعه ما در حال گذر از دوره نوجوانی است ، منظورم این است که اگر کل یک جامعه را بسان فردی در حال رشد ببینیم ، جامعه گویی در مرحله ای است که جنس پرسش ها ، جنس به پا خاستن ها ، جنس هیجانات ، غم ها و خوشحالی هایش چیزی بالغانه تر از کودکی و چیزی نابالغ تر از بزرگسالی است. این برداشت از جامعه مدتی است بیش از حدود یکسال در من شکل گرفته است که در شکل گیری اش شرایط جامعه و شناختم به واسطه حرفه ام در ارتباط با کودک و نوجوان تاثیر گذار است ، به عبارتی من بر اساس زیسته خودم به چنین برداشتی رسیده ام که با درست و نادرستش در حال حاضر کاری ندارم ، موضوعم در میان گذاشتن این برداشت است که کمک می کند آینه ای باشد در برابر اندیشه هایم و همچنین فرصت رشد بر اثر گره خوردنش با دیگر اندیشه ها را فراهم کند .
آن چیز که جدیدا به این تعبیر در من اضافه شده است این است که این نوجوان  معلولیتی دارد که شاید در درجه اول لازم است به پذیرش این معلولیت برسد تا بتواند خود را پیدا کند وگرنه مدام باید در راه تاریکی گام بردارد برای کسی غیر خودش بودن و این از نظر من از خود معلولیت غم انگیز تر است .
بماند که در این راه یک مسأله مهم کشف همین چیزی است که معلول است !
درباره این نظر حرف هایی هست که به مرور به اشتراک خواهم گذاشت ، از جمله اینکه خواندن این کتاب را پیشنهاد می دهم چه به نوجوان چه به بزرگسال، خودم هم گام هایی برداشته ام برای بلندخوانی و گفتگو درباره اش در فضایی پادکست گونه ، که ردپای اش را اینجا خواهم گذاشت.


جایگاه چیدن عکس :
از کتابخانه هی‌وا- کتاب جنگی که نجاتم داد
 

۰ نظر
هیوا علیزاده